جستجو گر سایت     

صفحه اصلی       معرفی انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس       ارتباط با ما       کتابخانه مجازی       لینکستان      هدایای سایت
شنبه، 15 بهمن 1390

 English Version | RSS Version | Change Home Page | Favorites

وضعیت مدیر سایت برای ارتباط آنلاین
مدیر سایت :
پشتیبانی فنی :
خبرنامه الکترونیک
برای عضویت ایمیل خود را وارد کنید:



قصه های سرزمین اشغالی 5
دغدغه های نگهبان شب
یکشنبه 15 شهریور 1388 - 16:31

نظرات شما  نظرات شما صفحه قابل پرینت  پرینت از مطلب بازدید از این مطلب  بازدید از این مطلب : 206

نوشته: یحیی باح؛ترجمه : سیدقاسم غریفی

دکتر، در حالیکه وسایلش را جمع می کرد و آن ها را در جعبه عجیبی که به صندوقچه شعبده بازان شبیه بود می گذاشت ، به او گفت:
-باید انتخاب کنی... زن... یا بچه؟
این کلمات چنان او را ناراحت کرد که نمی توانست حرفی بزند، و دکتر با صدایی سرد و یکنواخت مثل نیش خنجر ادامه داد:
-نمی خوام ناراحتت کنم، و نمی خوام گولت بزنم... ولی وضعیت خیلی حساسه... زنت از ورم های خطرناک و مزمن آسیب دیده... و اگر که زنده بماند باز هم مرگ او را تهدید می کند... گذشته از این او تا ابد بچه دار نمی شه.
و محمد مشنوق که همه زندگیش را با درد و رنج سپری کرده ، از خشنونت انتخاب های سخت متنفر بود.... از آنها فرار می کرد ... آنها را انکار می کرد.
در یکی از مبارزات مجروح شده بود، این موضوع به روزهای خیلی دور بر می گشت، دست و پا و یا چشمهایش را از دست نداده بود، ولی از کار افتاده شده بود – به او اینطوری می گفتند- و از آن روز از مبارزات گسترده محروم ، و نگهبان شب شده بود، شمشیری چوبی بدست می گرفت، و شبها در میدان ها و بازارها می گشت، از وسط کوی و برزن می گذشت، به دعاهای شبانه و دادو فریادهای مستان دخمه ها گوش می داد. وقتی نگهبانیش تمام می شد و مطمئن می شد اتفاق غیر مترقبه ای نیفتاده ، و همه چیز شهر مثل قبل است، احساس راحتی می کرد... از خودش رضایت داشت، به خانه اش که زن منتظرش بود بر می گشت... و دوباره منتظر می ماند.... و رؤسا به او می گفتند:
-محمد مشنوق عالی جواب میده... ولی از سوال کردن خوشش نمیاد.
در حالیکه به حرفهاشان گوش می دهد به آنها می گوید
-فایده حرف زدن چیه... برای انسان چیزی جز درد و مشقت وجود نداره.... بعد می رفت، در حصارهای شهر گم می شد. شمشیر چوبیش را روی شانه می گذارد، و با گامهای آهسته و آرام ، و چشمان نیمه باز، و لبهایی ملامت کننده که باز نمی شوند.... او حرفی نمی زند.
در حقیقت ، محمد مشنوق دلش خیلی گرفته بود، او ده سال پیش ازدواج کرد، با زنی پاک و قلبی مهربان، خیلی گشت تا پیدایش کرد، و زیر سایه عشق و وفاداری و پیمان های مقدس با او وصلت کرد، و منتظر بود برایش بچه بیاورد.
-چرا محمدالمشنوق؟
از نگهبان شب این طوری سوال می کردند
و او با مهربانی جواب می دهد
- بخاطر پیوند ارثی خونی
- ارثی خونی یا ارث بردگی؟
- محمدمشنوق می ترسه در شهر نگهبان نمونه ای مثل خودش پیدا بشه... او نمی خواد جانشین داشته باشه.
محمد از این شوخی می خندید و آنها هم می خندیدند، شب از صدای خنده هاشان پر می شد، ولی آنها هم مثل فقرا که از خنده زیاد خسته می شوندف زود دلشان و هر یک به گوشه ای می روند و در اندوه خاص خودشان غرق می شوند.
علائم بارداری سال اول پیدا شد، بالا آمدن شکم، تغییر رنگ چشم و پر شدن پستان، و علائم دیگر که بارداری را تایید می کرد ... ولی این علائم بزودی از بین نرفت بلکه دو یا سه بار و چهار بار تکرار شد... تا آنجا که محمد مشنوق نتوانست بر اعصاب خود مسلط شود و مثل دیوانه ها فریاد زد:
-به من بگویید مردم... بمن بگویید اهالی شهر... اسم این چیه که هم بارداریه هم نیست؟
و آدمهایی که او را می شناختند ... بهت زده می گفتند:
حتما تو دنیای اتفاقی افتاده که محمد مشنوق این طور سوال می کنه.
و در آن زمان، زمان دو نیمه شدن های متوالی، زمان شکست ها، و تحولات و چیزهایی که به یک حالت نمی مانند، آنجا هیچ چیز بیشتر از سوال نیست، مدام سوالها بر زبان مردم زیادتر و زیادتر می شوند، مثل میکروب ها که با سرعتی سرسام آور در زخم چرکین و خونابه زیاد می شوند.
برج سلاسل ویران شد، برجی به استقامت کوه، از وسط رودخانه نزدیک به منطقه تلاقی با دریا، زنجیرهای آهنینی عظیم از برج کنده می شوند، به وسط رودخانه ممتد می شوندو راه ره شهر باز می کنند.. به همه زمین.
محمد مشنوق درمانده به دکتر گفت:
-دکتر .... من تمام عمرم دنبال این زن گشتم تا پیداش کردم... قلبم را به او دادم... همه رویاهای آینده ام را با او ساختم... چطوری می تونم از او جدا شوم... و این بچه ای که توی شکمشه.... او نتیجه انتظار من است.... او پیوند من با آینده س.... چطوری می تونم از او بگذرم؟
ولی دکتر سوالش راکرد و رفت. این وحشت کابوس وار، خیمه اش بر این شهر خوب پهن می کرد و پهن می کرد.
محمد مشنوق فریاد زد:
-دکتر .... خواهش می کنم.... وایسا!
نایستاد... رفت، و در حصارهای شهر گم شد، محمد مشنوق مثل دیوانه ها بدنبالش راه افتاد، سرشار از بیم و امید .... همه خیابان ها و میدان ها و بازارها را گشت.... اثری از او نبود... و محمد به زن و بچه ای که در شکم داشت برگشت، قدم هایش تندتر می شوند. و چشمانش باز بودند و برق عجیبی می زدند، و شهر با همه رنگ ها و دیوارها و ساکنانش او را آزار می داد مثل این که برای اولین بار آن را می دید، وقتی به زنش رسید، کنار بسترش زانو زد، او را بغل کرد، سرش را روی شکم زن گذاشت تا حرکت بچه را بشنود.... محمد المشنوق در نقطه حد فاصل نابودی جهان ایستاده بود.

2
-صلیبان رسیدند
-شکست می خورند
-امواج دریا غرقشان خواهد کرد
-مثل باران ملخ روی ساحل پیاده شدند
-زمین در چشمانشان مثل سرهای آتش می نمود
-آن ها برج سلاسل را محاصره می کنند
-نمی گذرند
-برج سقوط کرد
-صدای لعنت اوج گرفت
و آسمان پائیزی بود، رنگ پریده و سفید مثل آهنگ که روی سر همه مردم کمانه کرده باشد، بادهایی که هر از گاهی می زیدند، توده های ابر سیاه را در آسمان پخش می کرد، ابرها در شهر مثل اسب های دیوانه می دویدند، مثل دویده برق ترس در تار و پود زمین.
این شهر آماده پیروزی بود همان طور که آماده شکست، توده ای از سنگ، کومه های رگلین، و تپه های کاه، کاخ ها و کوخ ها و مناره ها، و قبه ها و اسطبل هایی پر از مردم و جاندارانی که زیر پاها له می شدند.
این شهر دروازه هایش به همه اطراف باز و به روی همه چیز بسته بود، دریا در صورتش نفس می کشید، و رودخانه دورش می پیچید، و زنان با قیمتی خیالی فروخته می شوند، زنانی که مثل نقش گچی رنگارنگ بودند. و پادشاهان و فرماندهان ارتش ترک، و تاجران کالاهای وارداتی می گویند:
-این شهر پر از زندگی است
عده ای هم می گویند:
-این شهر انباشته از مرگ است!
محمد المشنوق می گوید:
-هر چی باشه... باید نگهبانی را ادامه داد
و زنش با خشم و کینه فریاد می زد:
- آنها از ما خواستند خانه هامان را ترک کنیم، و به ارتفاعات برویم.
- این علامت جنگه
- همیشه این کار را می کنند.... در جنگ با گوشتمان در برابر ترکش های آتش پسرشان می شویم، و در صلح هم ....
- ساکت شو زن... در زمان جنگ این حرف ها شورش حساب می شه.
و برج سلاسل فرو ریخت . و خبر در شهر پخش شد، که مبارزان پخش شدند و در رأس آنها جمال الدین کنانی بود، آن ها با قدرت تمام صد و یک شبانه روز از مملکت دفاع کردند، ولی شاه بدور از چشم آنها، مشغول توزیع سکه های طلا بین پیروان خود بود، و توزیع زهر بین فرماندهان معترض، تا اینکه مبارزان به برج سلاسل برای دریافت کمک از فرماندهان و مزدورانشان آمده بودند، و فرماندهان ارتش ترک... ولی آن ها در قصرها مشغول معامله چیزهایی که از نظر وزن سبک بودند و از نظر قیمت گران.... و آن جا سنگین تر و ارزان قیمت تر از زمین چیزی نبود، مبارزان آمده بودند به تجار کمک کنند... ولی آن ها منتظر فرصتی بودند تا قرص نانی را به ده برابر قیمتش بفروشند.
و محمد المشنوق، داشت برای دوستانش تعریف می کرد:
- من جمال الدین کنانی را می شناسم!
- چطور؟
- سال های زیادی در رکابش جنگیدم!
- هه... درباره ش چی میدونی؟
- اونه مزدور بود...نه ترک... فرزند همین آب و خاک بود... در همه جنگ ها شرکت کرد. او عاشق سرزمینش بود!
- میشه ما را پیش او ببری؟
- شهر چی می شه؟
- سفینه ای در حال غرق شدن!
و این قصه مردم شهر بود، درباره شاهی حرف می زدند که باید شرکت کند، و درباره جمال الدین کنانی که با سربازانش در همه زمین پخش شدند، می گفت شهرها بیرون از حصارهاست نه درون آنها، و درباره صلیبی ها که بعضی درباره شان می گفتند علت تسلیم شدن آنها مصون بودن شهر از زشتی ها نیست، شهر می لرزید، ویران می شد و استخوان های پوسیده و ورم کردن و ترکیدن جنازه ها و استخوان هایشان مثل براده های شیشه پخش می شدند، شب ها صحبت صلح بود و روزها صحبت رویارویی، عده ای وارد شهر می شدند... و عده ای بیرون می رفتند، و مغازه هایی شمشیرهای شکسته صلیبی ها را، عرضه می کردند، و مغازه های دیگر کلاه خودها را به عنوان تازه ترین فریاد دنیای ستمگری....
بعضی زن ها درباره وحشی گری آن ها و شباهت آن ها به جنازه حرف می زدند، و بعضی درباره عطرهای آرام بخش و لطیف آن ها حرف می زدند، و نمازگزاران از فراز منبرها دعوت می شدند. و این که به مصلحت است که به نام پول جدید ضرب کنند... و دشمنان نزدیک می شدند.

3
-از کجا شروع کنیم... از زمین های پست و هموار یا از بلندای مناره ها؟
جمال الدین کنانی این سوال را کرد، بی آنکه خودش بداند از خودش سوال می کند، یا از سربازان خسته اش:
-ما شکست نمی خوریم... ولی آن ها ما را تنها گذاشتند.
رودخانه به آرامی مسیر طولانی خود را طی می کرد، مثل آدمی که راحت و آرام به اطرافش نگاه می کند، و آبادی های بجا مانده کوچک که پای در آب سنگینش می شویند و آب زلالش را بر نیستان می ریزد، گویی که این ها برگ های جدا شده از کتاب عشق و ایمان هستند، و آواز می خواند چون خواننده دوره گردی که سرشار از اشتیاقی مبهم است. بسته به زنجیر پا و اشراق است، ناگهان، و در نقطه تلاقی آگاه و ناخودآگاه زمان و مکان رودگویی که گرمازده شده است از جریان آرام خود به خروشی سخت تبدیل می شود، و ترانه به عربده تبدیل می شود... و رود سقوط می کند، از بالا به پائین، سینه سوراخ می شود، گردن رود می پیچد چون گردن اسبی که از چنگک کشتارگاه به دامن مرگ سقوط می کند، بر سنگ و تخته سنگ می کوبد، گل فوران می زند، آنگاه این سراشیبی کشنده تبدیل به گامی می شود که می توان با جهشی از آن پرید، و شکافی در زمان و مکان ایجاد می کند که امکان پیوند دوباره اش مسیر نیست... با این همه رود گم نمی شود، به سرعت، در چند ثانیه به حال اول باز می گردد.... خوش و خندان و خرامان می رود... و افقهای پیش رویش غایت گستره است.
-ما شکست نمی خوریم... ولی ما را تنها گذاشتند.
چهره های مدفون شده در غبار، پاهای فرو رفته در گل، و چشمان پر از دودلی و سرگردرگمی ، و صدایشان ضجه زدن است مثل خونی که از گلوی انسانی که به هنگام سربریدن فواره می زند.
-فرقی نمی کنه... فرقی نمی کنه.. مدام به این فکر می کنیم که چطور می شود از این سراشیبی کشنده نجات پیدا کنیم.
برایشان حرف می زد در حالیکه بر بلندترین جایگاه زمین بود، پیکرش چون مهری سخت، چشمانش خشمگینی و دردآلود و صدایش پر از شکستگی و تجاوز بود. دنبالشان می گشت، در برق چشمانشان، در هیاهوی صدایشان، درباره آن سرچشمه زندگی جاودانه، نهفته در سودای افتخار می گشت.
-از چشمه آغاز می کنیم.
و به هنگام سختی بخودش می گفت، باید برای نجات هر کاری هر چند کوچک انجام داد.... نجات یک چیز، یعنی نجات همه چیز... آن چیز را باید نجات دهیم و آن را از بند وحشیانه کشتار، از بندهای وحشت شکست و تسلیم آزاد کنیم.
- راهمان را تا مصب رود ادامه می دهیم.
در پست رسمی او آن ها فقط عدد بودند. در پست رسمی او آن ها ارزانتر از اسب و شمشیر و علوفه چهارپایان بودند، ولی در عقل و قلبش آن ها شیره زندگی و هدف و ترانه های زیبایش بودند.
-پشت دیوارها کمین می کنیم.
آن ها باقیمانده سربازان همرزم او بودند، عده ای آن ها را لعنت می کردند که چرا نمی میرند.. عده ای دیگر لعنتشان می کردند چرا که تا این حد زخمی شده اند... و جمال الدین کنانی گفت:
- در این سرزمین منتشر می شویم، دشمنان ما را تعقیب خواهیم کرد تا پیروز شوند، ما هم آن ها را تعقیب می کنیم، چون ما وطن دیگری نداریم که به آن پناه بریم... هیچ چیز متوقف نخواهد شد.
و طبل ها در شهر غریدند، و منادیان روی مأذنه ها و برج ها، و در خیابان ها و کوچه و بازارها و میدان های عمومی پخش شدند... صدایشان سرشار از هشدار و لرزش استغاثه بود:
- ای مردم شهر... ای سواران دلاور و ای سربازان شیرمرد... برای دفاع از شهرتان بسیج شوید... شهر در محاصره است.
ترس در شهر نعره می کشد، وحشیان کابوسی یک باره از غارهایشان بیرون می آیند، مردم از اطراف جمع می شوند و در کومه ای جمع می شوند. سربازان بر برج و باروی شهر روبرویشان دشمن است و پشت سرشان شهری است از جان گذشته که چون گنجشکی که لانه ای در محاصره یخ است یأس و نومیدی را می کشد، و آن رشته خیالی که یکی را به دیگری وصل می کند می برد، و جمال الدین کنانی با سربازان خویش زمین پهناور را در کمین گاهی می سازند برای کشتی صلیبان، و مردم شهر محاصره شده یکی می شوند.
-او به سویمان می آید یا ما نزد او برویم؟
-مرگ؟
-نه!
-دشمن؟
-نه.
-پس چه کسی؟
-جمال الدین کنانی!
-گفت قلعه ها پشتیبان شهرها نیستند.
و مردم در شب شهر محاصره پی محمد المشنوق می گردند.
- تو او را می شناسی؟
- به ما بگو چه کار کنیم؟
پی محمد المشنوق می گردند، او را سرگران در شب شهر محاصره شده پیدا می کنند، شمشیر چوبیش چون شاخه ای قطع شده بر پهلویش تکان می خورد، با چشمانی دریده پر از وحشت، چون حیوانی سربریده فریاد می زند:
- بمن بگویید مردم... ای مردم شهر بمن بگویید کدام را باید انتخاب کنم... زنم را... یا بچه را؟


< یادداشت بعدی                          یادداشت قبلی >

آرشیو


آرشیو کامل یادداشت های سایت

 

کلیه حقوق این سایت برای انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس محفوظ می باشد
 Copyright 2004-2007 © Theatermoghavemat.ir ... Designed By : Websaz.info ... Web Designer : Ehsan Bazaei