نوشته: محمدعلی طه،ترجمه : سیدقاسم غریفی
•"س" سکون
راوی گفت: او را در "زیب" پیدا کردیم. با همسایه دوران کودکیم خانه بازی می کردیم... سوار اسب های نی ای شدیم... و برای من آخرین قصه ای که از مادربزرگ خدیجه شنیده تعریف کرد... بعد یادم افتاد که مادرم گفت زود برگردم تا شام چرب و نرمی بخورم... نمی دانم به چه مناسبت- با هم برگشتیم. مردان را دیدم که نزدیک اتاقمان سرگردان ایستاده اند. اتاق بالاترین اتاق قریه بود. چه اتفاقی برای خانواده ام افتاده؟ مردم متحیر نگاه می کنند... ستون دود قریه "دامون" را به آسمان وصل می کند. پیرمرد گفت "سقوط کرد!!" و گریه کرد. برای اولین بار می دیدم یک مرد گریه می کند. با ترس و لرز به او نگاه کردم... چرا گریه می کنند در حالیکه توی جیب هاشون به اندازه کافی پول هست. هر چه دلشون می خواست می توانستند بخرند؟....
عمو احمد گفت: چتون شده؟ تانکهاشون راه افتادند و از میعار بالا می روند.
و جوان گفت میعار یا مرگ؟... و عمو احمد به او نگاه کرد و گفت: با چی بجنگیم حسن؟ و عقالش را زمین زد چفیه سفیدش را برداشت. آن را به تکه چوبی بست. در حالیکه دستهایش می لرزیدند و اشک ریش و سبیلش را خیس می کرد.
حسن با عصبانیت داد زد: نمیدونم چه گذشت. بعد از آن پشت سر مادرم به مکان دوری رفتیم.... و من از آن شب دنبال همسایه مان سلمی و میعار را که از نقشه زمین پاک کرده بودند می گردم.... فاشیست ها. گرسنه ام شد. تشنه ام شد. لنگ شدم. خونم ریخت.
و در این سپیده دم وارد محدوده زیب شدم... پیداش کردم....
•حاشیه:
مرد بوهمی در حالیکه دم دروازه ایستاده بود اعلام کرد: "دولت زیب به همه جهانگردان دنیا خوشآمد می گوید!" بعد به ما نگاه کرد و لبخند زد، لبخندی از روی بدجنسی! و دست به ریش سیاهش کشید و مثل کودکی که پس از مدتها عروسک دلخواهش را پیدا کرده ادامه داد: ساکنین زیب زیادند و در همه نقاط دنیا پخش می شوند... می آیند، سیراب می شوند و دوباره می روند... " پشت سر ما مثل سگ پلیس راه افتاد و همین طور وراجی می کرد". دولت یا نمایشگاه؟... بسیار خوب... ولی دولت همان نمایشگاه است... من مطمئن هستم که شما را شگفت زده می کند... ضرر نمی کنید اگر پول بلیط بدهید.... پول بدهید و رد شوید. آثار منتظر شما هستند سروران من... پیشرفته ترین تکنولوژی را در اختیار شناخت آثار و مدیریت نمایشگاه گذاشته ایم، خود آثار هر چه که بخواهید برایتان تعریف می کنند، احتیاجی به راهنما ندارید..."
•تکیه کلام
من زیب و نمایشگاه هستم. ای آمده از آن سوی دریاها خوش آمدید... از برهنگی من استفاده کنید! ای رهگذران و ای برندگان شاخه خرما... زیب سفیر آسمان بر زمین است... پس شد... آه دهانم را نبندید! خداوند آن را به من عطا کرده تا پیام پیامبران را کامل کنم. به سوی آن بیایید... با آثارش آشنا شوید! او قصه ای بلند و هیجان انگیز برایتان تعریف خواهد کرد که هرگز حلاوتش را از یاد نخواهید برد و شما در حال گذشتن از... من زیب هستم، من نمایشگاهم... به شما خواهم گفت...
•"ل" کسره
لیلی السعدی دختری زیباست. شب چشمانش را سرمه کشید و مویش را رنگ کرد. رنگ سپیده را به او هدیه کرد و طبیعت دو گل از گلهای الجلیل به او داد... و دختر همسن و سالش لابرسیوونا با او "بشین و پاشو" و "چشم بندی" در کوچه های زیب و خرمن جاها بازی می کرد
... و شب – همین جا- نزدیک خانه اش روی می نشست. پاهایش را در آب دریا می گذاشت تا خنک شود و برای پری دریایی و جاشو ترانه قشنگی می خواند.
و آن شب یک کشتی را دید که سینه دریا را شکافت و در ساحل پهلو گرفت. با هم بازیش روی ساحل ایستاد و شروع به تکان دادن دستمال های سبز و زرد کرد. عقیده داشت که جاشو با پری خود در فصل درو باز می گردد... و شادمانی ها و شبهای جاشو در خرمن جاهای زیب برگزار می شود... کشتی پهلو گرفت و پلوتو از آن بیرون آمد و لابرسیوونا را به اسارت گرفت و لیلی السعدی را به زنجیر کشید و زندانیش کرد و سر بوس همچنان باد بر سایه ای از جبل الطارق تا کانال سوئز عوعو می کرد....
•"ن" فتحه
پس از اینکه رطوبت هوا فروکش کرد، دو گاو حسین السعدی "مجاب" و "عجول" روبرویم می ایستادند. آنها را به هم می بست و با آرامشی که با صدای سبزه و شکوفه و عشق یکی می شد مرا می کشید... دندان های زرد من خرمای کال را آرام آرام می جوید... گرد دو گاو می چرخم و می چرخم و خسته نمی شوم و بر کمر صاف چون سینی گچی ام پسرش امین می ایستد. موی تازه روییده صورتش را می مالد و به خالی که بر بازویش کوبیده است نگاه می کند و می خواند:
من گل هستم و در چشمان دختر می شکفم
ای حجاج – ای حجاج تو رو خدا به من آب بدهید
گفتند نه آبت می دهیم و نه سیرابت می کنیم و آبی نداریم
گفتم به من آب می دهید و سیرابم می کنید و آب هم دارید
مرا از شانه هایم بلند کنید و در قلعه بزرگ بیندازید
هفت دروازه، هفت دروازه به رویم بسته شد
سواره بر اسب شتابان آمد
من فقط به سرزمین عماره آمدم
محبوبه ام را اشک ریزان دیدم
شمشیرم را گرفت و ملولم کرد
مرا به اتاق بزرگ پدرش دعوت کرد
بالشی زیر سرم گذاشت و حصیری
عسل در پیاله گذاشت
شیر در فنجان سفید برایم ریخت
نانی در سینی پر برکت گذاشت
من می خورم و می خورم و او اصرار می کند
می نوشم و می نوشم و او می گوید گوارا باد
ای یار ای یاور ای فرزند زن مغربی
ای که وزن گل سینه ات 18 اوقیه(1) است
اولین فریادش: الله اکبر
و دومین : تشنه کشته شد
و سومین: هیچکس را گرد خویش نداشت
و یکباره لیلی آوازش را قطع کرد. به سویش آمد و فریاد زد: امین برای یکبار مرا بر پشت اسب خود سوار کن!
- با عصبانیت به او می گوید... برو آشپزخانه دختر
ولی نازدانه خاله نمی ترسد... به حرفش اهمیت نمی دهد... دو گام برداشت، پرید و پشت امین علی سوار شد...
و آنها سرشار از شادی روان شدند
•"ی" ساکن
نه گودالی رومی وجود دارد ... و نه من از العادیات فرعونی... آشوریان و عجرانی ها را می شناسم... و نه فنیقیان را... ولی قطعه ای باستانی شدم و جهانگردان به دیدنش می آیند، شگفت زده به او خیره می شوند... و فلاش همه دوربین ها او را در بر گرفته اند.
لیلی با گوسفند بازی می کند. به آن علف و دانه و آب می دهد. هر از گاهی سوارش می شود و دوباره در ساعت اتاق بزرگ روان می شود... بعد دوباره پشت سرش در مزرعه جست وخیز می کند، وقتی پرگوشت و چربی شد، دلو آبی برایش می گذارد، می بوسدش، بعد پدرش می آید چاقوی تیزی بدست دارد آن را جلو در می خواباند... بسم الله... و مادر لیلی گوشت را تکه تکه کرد و در دیگ انداخت و "گوشت کوب" را بدست گرفت و شروع کرد به کوبیدن و مالیدن تا مثل پوست صاف شد... بعد با آن کوفته درست کرد... کوفته ای نرم، و خانواده – حسین و فاطمه و لیلی و امین- دور طبق نشستند و کوفته گندمی چرب مخلوط با گوشت خوردند، با آسایش و خوشبختی.
شما کوفته را نمی شناسید... و معنی نشستن خانواده دور طبق های کوفته را نمی دانید!
همچنان نفس های فاطمه را می بوییدم، کنار من می نشیند. یک طرف او و طرف دیگرم کاسه آب... همچنان صدای ترنم موسیقی تیک تیک فضای خانه را پرکرده است... نگاه کنید این اثر انگشت او بر پهلوی من است... ولی سروران من روی سرم تابلویی زده اند که هویتی صلیبی دارد... خدایا به ما صبر بده... خداوندا ما را از تأیید زور بر حذر کن... اهمیتی نداره... ولی دوست دارم فاطمه گوشت کوب را بدست بگیرد... و گوشت را بکوبد... گشنه مه .... زمان خیلی طولانی شد...
•"ط" مده
محکم کوبیدن فاطمه مرا پیچاند.
دیگ ها و کوفته و خوراک بلغور و سبزی
شیخ نشست و انبرک های زیتون و زعتر
غذا را کشید و جلوی اهل اتاق گذاشت... اهلاً و سهلاً خوش آمدید میهمانان.... لیلی! ای خاک بر سرت چرا بشقاب ها را جلو پدر و برادرت نمی چینی.
مگر از کار برنگشته اند؟!
زمستان، بهار، تابستان، پاییز....
زمستان....
تابستان....
سرورانم...
من همچنان کرم ها را تحمل می کنم
این را به لیلی بگویید
•"ف"
من محبوبه سبزه رو
فنجان ها را برق می اندازم
عود هندی عطر من است
آوازه ای به چین رسیده است
در کودکی برای من آواز می خواند.. روز و شب. مرا با سینی زرد و سه فنجان حمل می کرد... قلبش می تپید که مبادا سر بخورد، رونده سبزه.
نگاه کنید...
همچنان فنجانها از اشک سیاه پر می شوند!!
•"ن" کسره
شکمم خشکید و صدایم، از لبانم بریده بریده می آید. آتش و خاکستر و تنباکوی خیس را دوست دارم و گل سرخی که لیلی بین دو انگشتانم می گذاشت و مرا پیش حسین السعدی می برد... او در شبهای تابستان زیر درخت لیمو می نشست.
دهان را با انگشتان پینه بسته اش می مالید و من بوی زمین را می شنیدم. هر چه دارد می ریزد و شکمم را مالش می دهد... آنگاه به پشت دراز می کشد و رنج روز را زیر آسمان ظهر فراموش می کند...
•اشاره:
قفس چوبین گفت:
لانه بلبلش بودم.... و فقط برای او می خواند...
زبان کودکان را می فهمید و او هم زبان بلبلان را
می خواند، آب برایش می آورد و می نوشید.
می خواند، دانه می آورد و چینه دانش را پر می کرد
می خواند و دختر، روی سکو برایش می رقصید
می خواند و دختر، روی صخره می نشست و آواز می خواند...
و بود.... آنچه که بود
و بلبل را به جمجمه ای بدل کردند...
"این سرنوشت ستمدیدگان است"... راست گفت خداوند متعال.
•صدا
هر روز می آیند
در اتاقی که مادرم مرا به دنیا آورد من غریبه ام....
قصه را برایتان باز خواهم گفت...
نهار خوردیم. عصر آن روز. خوشمزه. و لیلی سینی قهوه را برد و زیر درخت لیمو گذاشت... با قلیان برگشت و زمزمه می کرد "برسیوونا، برسیوونا"
و یکباره...
از دریا بیرون آمد...
فحش شان داد.
فراری داد.
و پیکرم را به ساحل انداخت.
و بلبل بیمار شد و مرا به جای خود گذاشت...
به من آب بدهید... به من آب بدهید...
•پچ پچ
مرا با پاهایتان له نکنید...
درسته... من کوچک و سبزه ام. ولی به انگشتان نرم لیلی و موی معطرش عادت کرده ام.
مویی از سرش جدا کنید و او می کشیدش... به..
آیا لیلی را می شناسید؟
دختری زیبا... بلند بالای رعنا... شب چشمانش را سرمه کشید و مویش را رنگ کرد...
•خاتمه:
دریا روز و شب می گرید و پاهای زیب را می شوید... صخره های زیب خشمگین و غم زده بر چهره خویش می کوبند. به خاطر لیلی که می نشست و برای پری و جاشو آواز می خواند. هر چه موج اوج می گیرد این مانده در قفس می لرزد و جنازه امین را می بیند و هی زار می زند.
اوقیه: واحد وزن است معادل12/1 رطل