نوشته: رسمی ابوعلی ،ترجمه: قاسم غریفی
جنازه محمد جبلاوی در انبار پائین روی کاه و کوه افتاده بود. نزدیک ظهر هنگام درو مرد. یکی گفته آفتاب زده شد. دومی گفت: مریض بود. و مادربزرگم معتقد بود که او از عشق خانواده اش مرد...
ماه پنهان شد و دروگران خوابیدند. زن، مرد، اول شب جز مادربزرگم که در اتاق کاهگلی خود بیدار مانده بود. وسعت اتاق بیشتر از طبله نانوایی نبود. انبار نزدیک اتاق بود، کمی بعد بطرف آن رفت، وقتی که شب کاملا تاریک شد روی صخره رو به باغ که به جاده خاکی منتهی شد نشست و منتظر بازگشت ابراهیم به جاده خیره شد.
هیچوقت ناامید نشده بود گر چه بیش از پنج سال از اختفای او می گذشت. وقتی ناامیدی و دلسوزی را در چشمان بقیه دختران و پسران و نزدیکان می دید با قامت تکیده و پاهای کجش با وقار از جایش بلند می شد و با اطمینان کامل می گفت:
-ابراهیم بر می گردد، درسته زمان زیادی گذشته ولی او برمی گرده.
بچه بودم که گم شده یک روز از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. ماه های زیایی دایی من و پسرانش و همه فامیل غارها و رودها و گذرگاه ها را با طناب و سگ هایشان گشتند. غاری در کوه یا سوراخی توی زمین نبود که نرفتند، بی وقفه دنبالش می گشتند. جمجمه های قدیمی آدم ها و حیوانات را ... تکه گوشت پوسیده ای می دیدند و از خزیدن ماری پنهان شده در دیوار صخره ای خیس وحشت زده جیغ می کشیدند... ولی ابراهیم را پیدا نمی کردند...
مادربزرگ گفت پارچه پهن کنیم، و آن شب مردی با مادربزرگش مخفیانه آمدند. مرد با ریش بلند و نوک تیز و چشمانش که شبیه چشمان عقاب بود، به همه اطرافیان خیره شد، زنان و مردان را برانداز کرد و گفت:
-این پارچه فقط مقابل کودک باز می شود.
-و نگاه ها به من برگشت ، ترسیدم ، می خواستم فرار کنم ولی مرا گرفتند و گفتند نترس و مرد چشم بسته شانه ام را گرفت و مقابل خود نشاند و اول زیر چشمی به من خیره شد بعد فنجانی پر از روغن زیتون خواست و مرد با تحکم به من گفت در حالیکه به زن زیبای دایی کوچکم ابراهیم چنان نگاه می کرد که ناراحت شدم.
-پسر! به این فنجان خیره شو و به ما بگو چه می بینی. و بعد با لحنی به من گفت:
-وای بر تو اگر چشم از فنجان بر داری چون ازت عصبانی خواهند شد.
مادرم می خواست دخالت کند. از آقایان نگران من شده بود ولی دایی سرش داد کشید و ساکت شد در حالیکه تنش از ترس می لرزید.
شروع کردم به خیره شدن توی فنجان، در حالیکه مرد وردهای عجیبی می خواند و بخوردان را مدام بصورت دایره می چرخاند.
ماه چند ساعتی پنهان شد و همه چیز آرام گرفت. زوزه سگ ها قطع شد و مادربزرگم احساس کرد شبح محمد از انبار بلند شده است و بطرف او می آید. صدای گام هایش را که آرام آرام نزدیک و نزدیک تر می شدند را شنید، می خواست از جایش بلند شود که صدای زنی از آن دور دورها سکوت را شکست.
-ام جاء الله ... ام جاء الله . از رختخوابم بلند شدم- مادربزرگم خبرم کرد و گفتم – و گفتم این ام احمد است خبردار شده اومده جنازه پسرش را بگیره.
سریع بلند شدم و با صدای بلند جوابش دادم
-بله ام محمد.... آمدم....
-کجا ام جاء الله؟.... بیا. این وقت شب نمی تونم راه را پیدا کنم.
و بطرف صدا راه افتاد.
گشاینده پارچه به من گفت:
-چه می بینی پسر... هان.... هر چه می بینی به ما بگو؟
ترسان بی آنکه چشم از فنجان پر از روغن بردارم گفتم:
-هیچی .... هیچی نمی بینم....
احساس کردم مرد از عصبانیت دارد می جوشد. از ترس شروع کردم به لرزیدن. و دوباره شروع کرد به دعا خواندن و وردهای بیشتر خواندن. بخور زیادی دود کرد بدون آنکه نگاهش کنم احساس کردم مثل چشمان گرگ دارد زن دایی ابراهیم را می بلعد...
-الان چه می بینی پسر.... دقیق تر نگاه کن و به ما بگو.... الان اونجا مردان کوچک هستند... می بینی؟
واقعاً مردان کوچکی دیدم که اندازه شان یک بند انگشت بیشتر نبود. مرد سرم داد زد:
-الان اونارو می بینی؟
احساس کردم مرد آرام شده پس گفت:
-آیا مردی با دشداشه سفید
-می دانستم که این اوصاف دایی من است. خوب خیره شدم و گفتم: آره من این مرد را می بینم. مرد از من پرسید:
- چه کار می کند و کی با اونه؟ سه مرد دیگر هم با او هستند درسته؟ گفتم سه مرد دیگر با او هستند که دشداشه های سیاهی پوشیده اند و چیزهایی در دست دارند که خوب نمی بینم..
مرد پرسید:
-نی نیستند؟
-نه، نی نیست.... اونا... اونا شبیه میله های آهنی هستند.... دایی دستهایش را به هم کوبید و فریاد زد:
-می دونستم...
مناخیم بگین و دارو دسته اش اهالی دیریاسین را که فقط ربع کیلومتر از روستای ما فاصله داشت را سربریدند، مردم ترسیدند و فرار می کردند در حالیکه می گفتند:
-حالا نوبت ماست. بعضی از مردان رفتند قدس و با کامیون های بزرگ بر می گشتند.
صدا را دنبال کردم – مادربزرگم گفت- و من می گفتم کجایی ام محمد و او جواب می داد- من اینجام ام جاء الله. می رفتم و می رفتم و می رفتم تا به "عین کارم" رسیدم. به پیچ رودخانه که رسیدم احساس کردم صدا بجای اینکه نزدیک بشه دور می شه.... گفتم تو چاه افتادی ام جاء الله: این کابوس شبه. نه صدای ام جاء الله. دم روسریم را توی دهنم گذاشتم و می دویدم. احساس می کردم همه شیاطین زمین دنبالم می دوند. پاهای کابوس شب را پشت سرم احساس می کردم. مرا با سنگ می زدند. بعد از مسافت زیادی که دویدم بخودم آمدم و گفتم: وای بر تو ام جاء الله ، از کابوس های شب فرار می کنی، وای بر تو ای زن شیخ عبدالله شیر که هیچ مردی نتوانست از دستش فرار کند.
ایستادم، ترسم ریخت و با قدرت هر چه تمام فریاد زدم:
-اگر دوست یا دشمنی بیا تا به تو نشان بدم . ایستاده و من کیسه ای پر از سنگ داشتم. و مادربزرگ خندید. لثه های قرمز بی دندانش مثل شعله های کوره ملتهب شد.
-راستش را بگم ترسیده بودم- چرا دروغ بگم- ولی بخودم گفتم ای زن تو مادر ابراهیم هستی (یکدفعه صورتش گرفت و اشک بر گونه اش جاری شد) تو مادر ابراهیم هستی و زن عبدالله و فرار می کنی؟
-مادربزرگ چی شده؟ - در حالیکه می لرزیدم از او پرسید... – هیچی- بطرف آن نابکار دویدم ولی اثری از او ندیدم.
-و آن شب که طوفان باران بود- مادربزرگ می گفت- و آشغال ها از طبله ها بیرون ریخته شده بود و من برمی داشتم و می گذاشتم، دیدم چیزی به سینه ام می خورد . نگاه کردم مردی را دیدم عظیم الجثه با تن پوشی سفید سوار بر اسب سفید، اسلحه اش را روی سینه ام گذاشت لرزیدم و ترسان به او نگاه کردم. بمن گفت:
-خانم. به خانواده درویش بگید زباله و کثافتاشونو از در مسجد پاک کنند و آنجا را تمیز کنند وگرنه آنها را نابود می کنم- ساکت شد و من بخودم می گفت: بسم ا... الرحمن الرحیم- خداوند از شما و ما راضی باشد ای عمر – عمر بن خطاب بطرفم آمده بود و برخلاف بارش شدید باران بدنم داغ شده بود ولی ساکت موندم. سرم داد زد و دوباره با اسلحه به سینه ام کوفت و گفت:
-چرا خودتو نمی پوشونی خانم؟ و مادربزرگ خندید گویی از خودش خجالت می کشید. و ساکت شد.
-چی شد........ بعد چی شد- از او می پرسیدیم در حالیکه از ترس می لرزیدیم- کمی ساکت شد و گویی در فکر فرو رفته باشد گفت:
-به او گفتم- شما سوار بزرگی هستی و با لباس سفید در سفید می پوشی، حرفت روی سرو چشم
-خداوند از او راضی باش- ولی چرا خودتون به خانواده درویش نمی گید- و مثل اینکه با خود شما حرف می زند چهره اش چون سنگ شد:
-من نه میزارم و نه بر میدارم تا ... و ادامه نداد.
دایی بزرگم کامیون بزرگی آورد و با زن و بچه اش و دیگر دایی هایم و خاله هایم و هر چه لازم بود در کامیون ریختند و وقتی می خواستند بروند دایی پیش مادربزرگ آمد. دو دل بود و شرمنده ولی ترس قوی تر بود. سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان که تا حالا از او نشنیده بودیم گفت:
-بالا مادر- مردم همه دارند می روند- دیشب اهالی دیریاسین را سربریدند و حالا نوبت ماست.
مادر بزرگ مثل مجسمه بود.
-مادر نمی دونم. ولی ما نمی دونیم و نمی خواهیم مثل گوسفند قربونی بشیم.
بوی حشیش از سیگارش بلند شد، مادربزرگ مثل آتش شعله کشید و بطرفش برگشت. او شرمنده و ترسان از جایش بلند شد.
-از یهودی ها فرار می کنید بی عرضه ها ، من سرم را می دهم- و تو خوب میدونی جاء الله – من با همین دستام که کرم ها هرگز آنها را نخواهند خورد، با یکی دو سنگ بیست یا سی نفر را از آنها را از زرقیه و طون عیسی فراری دادم....
-میدونم مادر، میدونم، ولی اینها آن یهودیانی نیستند که قبلا می شناختی.... این یهودی ها از آن ور دنیا اومدن، با تانک و توپ ، اینها مثل اونایی که حرفشونو میزنی دست و پا چلفتی نیستند.
با سنگ حرف می زد- دانست که نه می شنود و نمی خواهد بشنود. مادربزرگ سرش را بلند کرد و با چشمان پر از خون نگاه عجیبی به او کرد گویی بخودش می گفت:
-و ابراهیم – ابراهیم جاءالله ... کی منتظر بازگشتش می شه... هان! کی منتظر ابراهیم میشه ای پرنده بی بال و پر... هان؟ زمین، خونه، زندگی چی میشه... کی به آنها می رسه جاءالله... و رویش را بر گرداند و دایی فهمید که فایده ندارد. به سرش زد به زور متوسل شود، ولی به سرعت این فکر را از سرش بیرون کرد چون می دانست ام جاء الله هیچوقت تسلیم زور نمی شود.
گریخت آنکه گریخت و فقط مردانی ماندند با تفنگ های قدیمی، بعضی شهید شدند و بعضی که می دانستند فایده ندارد گریختند. به دیری نزدیک بین جالا پناه بردیم و منتظر ماندیم تا بزودی به روستایمان برگردیم. همانطور که به وعده داده بودند.
تابستان رفت و پاییز آمد و بادهای تشرین وزیدن گرفت و قاصدک ها که دوست داشتم از شاخ و برگ درختان پرواز کردند و ما به غاری مرطوب پناه بردیم و ناامیدی در دل بزرگترها موج می زد و من برای اولین بار در زندگیم دیدم پدرم گریه می کند.
یک روز که مشغول بازی روی درختان بودیم دسته کوچکی را دیدیم که پیش می آمد. و مادری را دیدیم که روی برانکارد خوابیده است وقتی نزدیک شدند همه مان فریاد زدیم:
-مادربزرگ ... مادربزرگ.. برگشت. و عده ای را دیدیم که علامت صلیب سرخ را حمل می کردند.
-نخواست از روزهای گذشته حرفی بزند- و شروع کرد به شوخی کرد و مویی در چشمانش رفت و از من خواست با دستمال آنرا بیرون بیاورم. بی هیچ هیجانی به ما گفت که چطور یهودی ها او را توی ده پیدا کردندو مرغ ها و عصایش را دزدیدند و تیر هوایی در کردند که یکی از آنها به پهلویش خورد بعد او را با خودشان بردند و جایی گذاشتند که معلوم نبود زندان است یا بیمارستان. معلوم بود که نمی خواست حرف بزند. دید که مردان از حرف زدن با او خودداری می کنند و سرشکسته از جلویش پنهان می شدند.
آن روز موها را از سفیدی چشمانش پاک کردم. افتاد. با چهره ای غمزده و مرد و من شنیدم که آهسته با صدایی خفه می گفت:
- اگر ابراهیم آنجا بود این اتفاق نمی افتاد!