 |
|
|
مدیر سایت : |
 |
|
|
پشتیبانی فنی : |
 |
|
|
|
|
قصه های سرزمین اشغالی 2
سفر
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 - 17:01 |
|
|
|
|
|
نوشته: زهیره قطان،ترجمه سیدقاسم غریفی
...
شهر... بیروت
...
...
بیدار مانده با مرگ و عاشقان.
و خیابان غرقه در حصارها و سکوت و شبح او که پیش می آید.
شبح؟
زنی گیج و بهت زده از شهرهای قهر و خشونت به سوی شهرهای مرگ می آید...
مردی با تفنگش خاموش به تیر برق تکیه داده است، سیگاری روشن می کند و به زن که به طرفش می آید چشم دوخته است... زن کنار مرد نشست....
پرسید: دیر آمدم؟
-به انتظار کشیدن عادت کردم....
-اسمت چیه؟
-صافی...
-من لیلی هستم.
-از کدوم صحرا میای؟
-از شب ... جایی که همه اعراب در آن غرق هستند.
-صورت تو، صورت شهری است که می شناسم.
-شهر من حیفاست.
-حس کردم... مادرم به آنهایی که خوابشان را می بیند اشاره هایی کرده ....
-مادرت؟
-قصه گوی مدیترانه همه چیز را می داند....
-از شهری آمده ام که زمانی تو را لعنت کرد...
-همه شهرهای اطراف مرا لعنت می کنند، ولی برام مهم نیست... مهم اینه که عزیزان اونجا چه وضعی دارند.
-همه گرفتار شب هستند.
-و مدیترانه؟
-هنوز اسیر است و اسیر می گیرد
-و سفر؟
-همه می روند...
-اوضاع عادیه؟
-نه...
-مردم عوض شدند؟
-همه چیز خیلی زود عوض میشه...
-و عزیزان ؟...
-آواره هستند و به عاشقان عشق می ورزند.
-و پیمان شکنان... ؟
-آواره هستند و به عاشقان عشق می ورزند.
-و پیمان شکنان... ؟
-به سرزمین های دیگر رفتند و همانطور که قول دادند هرگز نامه ای برایمان ننوشتند.
-از همه چیز برام بگو یک به یک
-نوجوانان....
-...
-آنجا، نزدیک شهری که می شناسی....
-و درختان؟
-همچنان ایستاده اند.
-و گنجشکان؟
-اون دور، دورها پرواز می کنند.
-آواز هم می خوانند؟
-آواز خوان مرد...
-و عاشقان ؟
-متفرق شدند...
-چرا آواز خوان ساکت شد؟
-چون شکست را انکار کرد... و تیره شدن آینه ها را... با صدای بلند انکار کرد و خاموش شد... و پرندگان جوان، غمزده، به حمایت از انکار آواز خوان برخاستند.... گفتند آینه ها تا ابد آینه خواهند ماند... و ساکت شدند... او الان فقط با بالهای شان آواز می خواند...
-به زبانی دیگر برای مرگ می خواند.
-زمان زیادی از بازخواندن او می گذرد
-مقاومت می کند؟
-آنجا به سکوت گنجشکان اهمیت نمی دهند....
-و زمین... در تنهایی خویش آن را تکرار می کند.
-او تنها نیست!
-از زیر هر درخت آوازش شنیده می شود.
-پس دوست غریبه ها شد.
-آنجا غریبه ای نیست.
-همین ها را درختان زیادی...
-شب رفتن ... فقط او آنجا بود ... سینه اش را در برابر واژه های غریبه سپر می کرد... وقتی با رفیقان وداع کردیم بر تنه همه درختان اسم همه عاشقانی که آنجا بودند به یادگار کندیم ... هر درختی مبارزی بر تن داشت... آنقدر گریه کردند تا شاخه های شان ذغال شد... و در باغ ها ... در مغز استخوان هایشان پنهان شد...
-به تو گفتم همه چیز با سرعتی دیوانه وار عوض می شود...
-چی بگم... باورم نمیشه...
-غریبه ها... صورت دیگری کندند...
- غریبه و حصار و گلوله نتوانستند عوضش کنند، و سوار همچنان در قلبش مانده است... او در غربت طولانی در شوق چشیدن نمک دریا می سوزد...
-زیر درختان مجلس بزم آراسته اند، برای توریست ها پشتی گذاشته اند....
-و بر استخوان عاشقان...
-غریبه ها و توریست ها لم داده اند.
-حقیقی و ژرف...
-ادامه میدم.... ادامه میدم... آنجا همه چیز عوض خواهد شد.
-و رنگ درختان...
-حتی صورت بحرابیض... وقتی آخرین عاشقان از آنجا رفتند، سوداگران غریبه از سرزمین های دور آمدند... شاید آن شب هرگز نمی آمدند.... چون بعضی از مردم که می توانستند حرف بزنند، تاکید کردند که دیده اند آنها از گوشه و کنار شهر بیرون رفتند... پیمانه های شان سیاه و پر از رنگ بود... کتابهای عجیبی درباره .... قرص های مسکن و خواب آور و فراموشی، و قرص های خواب آور در تمام شهر پخش شد و تا زیر پلک بیداران رفت، خیلی ها فکر کردند و در تنهایی و گریستن به سر عزیزانی که زیر درختان خفته اند آغاز کردند، و دیگر به برگشتن آنهایی که رفتند و نامه ننوشتند اهمیت نمی دادند.
-و اندوه.... ؟
-هر بار که سراغ شان می آمد... قرص بیشتر می خوردند...
-اونجا غم چه رنگیه؟
-ناشناخته ، از نوع رنگ دریای قدیم... هر روز که در آنها شعله می کشد... گام های غریبه ها بیشتر و سنگین تر می شود و ... وحدت غم آنجا در سکوت قد می کشد....
-چه کسی برای اندوه در سکوت می خواند؟
-شاعری اصیل از مدیترانه ، او توانست رنگ درختان را بسازد و از آینه و دریا بگوید....
-و درباره سفر؟
-گفت چطور از شهرها رفتند.... یکی ... یکی ...
2- جستجو
روزی که برای جستجو رفت... سرعت دگرگونی اشیاء را نمی شناخت، نمی فهمید، حس نمی کرد، اسمی بر آن نگذاشت.... همه چیز شور و در حافظه و رگ هایش رسوب کرده بود و نمی دانست اکنون چگونه است... اگر آن او را می دید نمی توانست به او بگوید: سلام به تو ای دریا....
او را به خاطر دریای دگرگون شده رها کرد... و برای شب گسترده ... و رسید...
....
آهای این لیلی دریایی است...
او را شناختند، بانویی که روندگان می رفت... او می تواند در شب راه برود، او تمام اسرار شب و دریا و صحرا را خوب می شناسد. با پای برهنه به وسعت صحرا به سوی تو آمده است... ریگ زار و خار و خون خطی بود ممد فرا رویش تا گم نشود... شب های دریا و شکارچی سوسمار را با خود برد... و رنگ رخسار تمامی درختان را که رنگ به رنگ می شدند... و سوار عمود خیمه قصه کودکان سرنوشت و همسر پدرش را تکرار می کرد.
وقتی سوار قصه اش را تمام کرد توانست کودکان سرنوشت را ببیند که با جیب هایی پر از سنگ که خطی باریک و کوچک را ترسیم می کردند تا پیوستگان آن خط را بشناسند... و قلب بیروت به شدت می کوبید... و تو را در میان هزاران نفر که خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر را پر کرده بودند، شناختند.... آشکارا غریبه های شهر ترسیدند... در چهره اش ترس جوشید و گفت:
سلام مسافر... اسمت را بگو، عمرت را بگو و رخسارت را نشان بده....
هیچکس نمی داند من هوای تو کرده ام.... تا کنون... هرگز چیزی نبوده ام... که چیزی بخواهم.... چیزی بزرگ، مهم و واقعی... چیز که مرا به تو پیوند می زند.... هذیان لیلی را شنیدم... هذیانی که هیچ انسانی نمی تواند بشنود... از خیابان های شهر بی تفاوت پنهانش می کرد، و در سینه ات پنهانش کردی تا سر حد انفجار.... آن شب او را از همه چشم ها پنهان کردی....
و در بامداد... جزیی از تو شد...
او را به همه خیابان ها بردی... به همه دخمه های پر... تاریخ خیابان ها را برایش گفتی... تاریخ مرگ را... یک شبه... یک شبه... همه دیوار نوشته های بیروت را برایش خواندی ... قصه همه آینه ها را برایش گفتی... به تو گفت... آینه، آینه خواهد ماند... گنجشکان دریا به سلطان چنین گفتند... به او گفتم... آن همان ارابه است و من سواره آن ... به تو گفت ای مسافر در ژرفای مرگ....
او تنها وسیله ارتباطی تمام سرزمین هاست.
...
...
...
3- مرگ
خاموش شد... همه چیز خاموش شد.
رفیقان جمع شدند... برای یافتن رخساره های مفقود، جستجو را آغاز کردند... سیمای آینه ات... تمامی لحظه هایشان را فراگرفته است...
همه به دنبال سیمای تو هستند... همه جا... همه دخمه ها... زیر هر درختی که در این شهر قد می کشد. اکنون پیکر تو برای استراحت دراز کشیده است.
شهر نزدیک دریا ناله اش بیشتر می شود... و آنکه از شب صحرا آمده است به دنبال اشیاء است و احساس در اماکنی خاص منفجر می شود....
امشب... همه عروسان دریا به ساحل می آیند... تا به تو دریایی سلام کنند.
...
4- وداع
... این یک خداحافظی معمولی نیست... چرا که نمی گویی "خداحافظ" ... و آنگاه که شبانه از هم جدا شدید هرگز سخنی از ترک تو به زبان نیاورد.... یکباره... شبی سنگین و دراز بر شهر خیمه زد... آنچه را که دوست می داشتی برداشتی و دور شدی...
و آنگاه که آنجا آرام گرفتی... دانست که به کجا او را وداع گفتی.
...
رفیقان در کتابخانه ها و قهوه خانه ها بیدار بودند... تا تصویر تو را بر دیوارهای شهر و بر صورت همه کودکان "زعتر" حک کنند.
و تاریخ راستین سواران دریا سراسر عشق است... زن به دنبال اشیاء می گردد، و گاهی در ساده لوحی کامل، در آن کشتی دور می شد کودکان سرفراز "زعتر" سیمای تو را دارند.
بر پلاکاردها و تراکت های افراشته چنین نوشته شده است:
سواری از عاشقان دریا امشب به دریا رفت
و گلوله ای که دشمن شلیک کرد... از سینه اش گذشت، و عروس دریا از دوران های قساوت به ساحل روان شد، پاره های تن سوار را جمع کرد، از آن گل سرخی ساخت و مویش را به آن آراست...
... ولی بازماندگان... که عاشقان و دشمنان هر دو او را می شناسند...
5- ایستگاه
همه در ایستگاه... همه آمده اند... همه زادگان شب تل الزعتر... با تفنگ های پر... همه اصحاب رنگ های جاودانه:
همه مردان دریا
همه عاشقان شعر
همه آمده اند...
همه اشیایی که آن شب گم شدند پیدا شدند
و یاران و رفیقان با تفنگ های پرشان....
پیکر غرق در خون است... همه دیوارهای بیروت از پلاکارد پر شد.... و شهر گرم است... بالاترین حرارت صحرای جنوب... خیابان های دریایی بی مهابا راهش را ادامه می دهند... و نرده ها در طول ساحل با چهره ای دیگر رو به شهر بیدار مانده اند....
از چیز دیگری سخن می گوید... و در نهایت شب پولک شیشه ای ماهیان قلب دریا می تپد....
....
زن که از فراز همه چیز... افق را دنبال می کند... و گنجشکان از "عکا"ی ایستاده بر دریاست می آیند... گنجشکان غریب به طرف جمعیت می آیند ... دریا... صحرا... کرانه ها را در می نوردند و با منقارهای خود رایحه پیکری راست قامت را درخیابان می بویند...
کوه ابرهای سفید که روزگاری سوار دریا را به دوش می کشید و در آنها فرو می رفت حضوری شگفت دارند... و پیکر سواره می ماند... یاران با پیوند تفنگ های پرشان بی شمار شدند....
و زن به برکه اندوهی وسیع تبدیل شد، در برابر گنجشکان گسترده شد...
گنجشکان فرود آمدند و در اندوه زن تن شستند... و به سوی کوه ابرهای سفید پر کشیدند....
کوه ابر سفید با گنجشکان، با پیکر سوار می آمیزد و به دریا باز می گردد و در مسیر بازگشت خود برائت مبارز هر شهر را ... و پایتخت را امضاء می کنند...
بی گناهی... بی گناهی...
...
...
6- شادمانی
...
...
یک شادمانی خاص... که شبیه هیچ شادمانی دیگر نیست. جمع در سرگردانی سفر غوطه ور می شود... و لیلی برای بازگشت می چرخد. کودک زعتری به او گفت...
واقعه دریا را به عزیزان بگو... صورت کودک را به سینه اش چسباند... و دور شد...
... بار دیگر در آرامش خود می توانی ببینی و بشنوی....
لیلی زیر پوست تو پنهان است... با تو از همه مانع ها گذشت... وقتی که رسید... استخوان های آینه از گل زمین بیرون آمد... رنگ شده چون سرب سیاه...
استخوان آینه ها می گوید اگر خواستی همه چیز را در همه شهرها بشناسی باید که به چهره پوست کنده خیره شوی و ... استخوان های آینه روشن چون آفتاب... چون دریا ... چون مرگ... استخوان های آینه براق آفتاب را در چشمان همه اعراب می تاباند... و در اندوه تفتیش جیب های پر از سنگ نیست که مبادا امتداد خط سیر برای دیگر رهروان گم شود....
...
....
7- دیدار...
بار دیگر، مرد تکیه داده به تیر برق.... و زن شهرهای قهر و قساوت....
بار دیگر
لیلی... و صافی
اشیاء به گونه ای شگفت جمع می شوند... و بر هر درختی آینه ای آویزان است....
آنها می توانند سلامت باشند...
امشب همه بیدارند... همه درختان راستین می آیند... در آنجا همایش بزرگ و با شکوه وطن خواهد بود...
صافی، بزرگ آینه ها.. امشب چهره تان را منعکس می کند و خود را نشان می دهد... باید هر پرنده ای از شما قصه ای برای صافی روایت کند... و صافی نیز قصه ای خواهد گفت.
....
لیلی سینه اش را عریان خواهد کرد تا پیوندیان بخوانند... رخساره اش را میان جمع خواهد آویخت... و از روزهای آینده خبر خواهد داد.
آنگاه که لیلی رخساره اش را آویخت... شاعر یکباره بانگ برداشت... اکنون قصیده ام را خواهم خواند...
....
....
بار دیگر همه ... همه حاضر می شوند... همه جمع فرصت شنیدن شعر را پیدا می کنند ... همه آنها عاشق آواز خوان هستند... در میان درختان به هم فشرده... شایعه ای برخاست ... نگهبانان شنیدند و جمع شدند... همایش را به گلوله بستند... نگهبانان و تیراندازان گلوله های مسموم شلیک به همایش را فقط از صدا دنبال می کنند.... صدایی پر از اندوه و درد...
ولی درختان عشق کهن آواز خوان را به یاد آوردند پس منفجر شدند و گریستند با صدایی بلند که نگهبانان را ترسان و دیوانه کرد...
آنگاه آوازخوان ساکت شد، شاخه درختان چون روزهایی که یکدیگر را ترک کردند، شدند... رنگی چون ذغال... و تنها آینه ها با او ماندند....
|
|
< یادداشت
بعدی
یادداشت
قبلی > |
|
|
|