 |
|
|
مدیر سایت : |
 |
|
|
پشتیبانی فنی : |
 |
|
|
|
|
قصه های سرزمین اشغالی 1
اتاق شماره صفر
چهارشنبه 26 فروردین 1388 - 10:31 |
|
|
|
|
|
نوشته: قمر الکیلانی، ترجمه: سیدقاسم غریفی: اگه سرقرار تو بیمارستان نباشم چه اتفاقی میفته؟ اگه اون ناشناخته ای که مدام رشد می کنه ول کنم چی میشه؟ از دلتنگی ها... از خاطرات پر درد... و از زخمهای گذشته که مهمتر نیست. مثل درختی می مونه که میوه هاش تلخه... برای خاطر مزه تندی که داره... سرش مثل میوه های سوخته میمونه. برگهاش مثل اتفاقات گذشته می ریزه.... از میان ریشه های خشکیده دنبال حقیقت و دوستی میگرده. بنظر می آد او مدام رشته دردهای بزرگی رو از خودش بیرون می کنه تا از اول شروع کنه. مثل یک پروانه خودش رو به شیشه می زنه... مثل حلزون هی بخودش می پیچه.
-نور، اینجا خیلی گیج کننده س... بهشتی اسطوره ای در کهف. چرا نمیری؟ مثل اینکه نمی خوای...
-می خوام ... ولی خجالت می کشم.
از وقتی که درباره صورت بچه هایی که فراموش کردیم حرف زدیم... از وقتی که تاریخش یادم نیست و من هم همینطور، آه ... بچه ها... ای ماه های بهشتی. شما را در قلبم می بینم، در حالی که خونتان در رگ و پی زمین جاری است. هنوز چشمهایم پر از خاکستره... هنوز سرم سنگینی می کنه... سنگینی می کنه... داره سنگ میشه
-این ها رو داری به من می گی .... من که ....
-من چیزی نگفتم
-چشمات میگه ... با اشک پنهان.... خجالت می کشی در حالی که تو...
-من نتونستم برخودم پیروز بشم.
و منتظر ماند تا نان طعم شادی بدهد... و من خلیفه خدا بر زمین هستم.... و می شکند... در زخم غرق می شود... ولی تلخی را نمی شناسم. هنوز خواب آینده را می بینم. دخترم به سن عشق رسیده و هنوز این آینده ای که خواب می بینم نیامده.
- می ترسی؟
- از کی باید بترسم؟ از زخمهای بیشتر؟
از وقتی زیر پایمان راه افتاد، عذاب آغاز شد. هزاران چهره پنهان شدند... گنجشکان رفتند.... درخت و خانه ویران شد... زیر خیمه ای بی سقف بودم... بر بلندای وادی مرگ و جنون.
-قصه گویی در این شب بیرون از محدوده زمان؟ ول کن.... اتفاقات دست ما نیست... فقط دست اونه. حوادث، دیگه من رو نمی ترسونن.... اعصابم می لرزند، آرام نمی گیرند... راه می روم و در پوچی غرق می شوم.... در بیداری.... بالای جمجمه های سوخته، تا اعماق جلو می رم، متوقف نمی شم... بازی اعداد سرگرمم می کنه.... اخبار، منو منفجر می کنن... می خوام به ریشه چیزها برسم... چون یا پایان راهه... یا رهایی.
-من می خوام فراموش کنم....
-و من ... چه اهمیتی داره؟ بخندم... یا گریه کنم؟ در وطن من خنده همان گریه س... و گریه مثل یک توهمه.
-همه چیز تو برام روشنه.
-من در لحظه وداع هستم هانی... سالهاست که تو رو ندیدم... حالا دیدمت، می خوام باهات خداحافظی کنم. اون روزها یادت میاد؟ با اون لحظه زندگی کن.
-همه چی یادمه، همه زندگیم اون لحظه س.
-اون لحظه دیگه بر نمی گرده. لحظه ها را برای دیگران گذاشتیم... دفتر تزویر و ریا مال ما نیس... و تو چاه افتادیم.
و نامه هایش را که بوی عطر گل یاسمن می داد خواندم... یاسمن دمشق... و در آنها عشق مقدس را خواندم . خط انتظار را دنبال کردم... و جاده رنج را... و کسی که چشمه اندوه را با شب به من هدیه کرد.
صبح است. و او در راه بیمارستان غرق ماتم است. صدای شکاکان را می شنید. از صدای هواپیماهای مسافربری فرار می کردند... از گلوله های سرگردان. خرید و فروش می کردند و خنده روی آسفالت باران خورده خیابان سر می خورد. دیروز مست از زلال شراب عشق بود، ولی حالا کبود شده است. و ماه از پشت ابرهای تیره بیرون آمد.... و فرصت از دست رفت. به چشمانی که می دید خیره نشد... و به دستهایی که می جنگیدند.... و می نوشتند حمله نکرد... و شیطان شعر پیروز شد....
حرفی شنید که مثل طبل توی سرش کوبیده شد. او با سپیده دمی خاکستری همراه بود. با گامهای استوار پیش می رفت. به راهی می رفت تا بوی فاجعه را بزداید. این سرما را. بدنش از زخم پنهان بود و شهر هم همینطور. زخم ژرفی که کسی آن را نمی شناسد. چگونه می تواند از آن پاک شود؟ افکارش مثل پرندگان مهاجر پر می کشند. او در انبوه چهره ها هیچ آشنایی را نمی دید. چشمها و گوشهایش را می بندد. آیا می تواند سنگدل باشد؟ او که سرشار از عشق و محبت است! آیا می توانست چون یخ، سرد و بی تفاوت باشد، در حالی که اعصابش چون نخ های به هم بسته می لرزیدند؟
اتاق الف.... اتاق الف بخش 10، و شهر با گلوله هایی که در سینه است می لرزد... با رقص جاز و عطرهای زنانه، و دریا پس کشید تا شاهد نباشد: سپیدی تندی چشمانش را می پوشاند . بندبند تنش می لرزد. به رعشه می افتد. او رو دروی مرگ است. ولی چگونه می تواند بمیرد در حالی که همه مردم دنیا اینجا تهدید می شوند؟ چگونه همه چیز تمام می شود در حالی که همه چیز بر پشت بام ها و روی سر درختان معلق است؟ روی تخت می افتد. می لرزد. مواج می شود. بالا می رود. پایین می آید. دراز می شود. مچاله می شود. فردا قطعه قطعه خوهد شد... مثل یک بالون باد می کند. از اطرافش افعی های کوچک با سرهای آتشین ظاهر می شوند. به طرف او می خزند. به طرف تن نحیفش می روند. روی سینه، بازوان، شکمش، و پاهایش می خزند. سوراخهایی مثل گرزی آهنین حفر می کنند. عکس العمل نشان نمی دهد. افعی ها خونش را می مکند... ورم می کند... سرخ می شود و چون رشته های گوشت فربه می شود و بی آنکه حرکتی بکند می افتد. به جسد خود نگاه می کند. سیاه و کبود است. هوایی داغ از سمت دریا می وزد.
او در بیابان است؟ نور آبی مثل آفتاب سوزان می شود. برافروخته می شود. مثل هیزم می شود. زنگ کوچکی را به صدا در می آورد. پرستار روبرویش ایستاده است. پرنده ای غریب بین پرندگان شبیه خودش. از اعماق آسیا... از تایلند یا ویتنام. چهره ای غمزده... با چشمانی تنگ که قدرت تشخیص ندارند. مهربان به او نگاه می کند. با سیم های خاردار و شاخه های مرده درختان برخورد می کند. در برابرش دود، همه جا را می پوشاند و آتش شعله می کشد. کودکان، ترسان جیغ می کشند و لباسها سوراخ سوراخ می شوند. بعد... مهاجران آهسته آهسته ، سرافکنده و شکست خورده بیرون می روند. پرستار بهت زده او را معاینه می کند. کجای این بدن سالم است که به او دستور می دهند زخمهای بیشتر بزند... باید دست به کار شود. انگشتان سردش را روی اعضای بی حرکت او می گذارد. با هیچ واژه ای نمی توان رابطه تن زخمی و پر درد را و انگشتان سرد و رنگ پریده را توصیف کرد. لباسهایش را از تنش بیرون می آورد.... لباس بیمارستانی رنگ پریده ای را تنش می کند. جرقه ای بین آنها می درخشد.
-تو عربی... نه؟
-از کجا فهمیدی؟
-همینطوری . احساس کردم. زیاد ناراحت نباش، خوب میشی، بیماری تو زیاد جدی نیست.
این حرفها را به زبان انگلیسی سریع می گوید. بعد پلک های خسته اش را روی هم می گذارد. جواب نمی دهد. چون عرب است ناراحت است یا برعکس؟
چه اندوهی ریشه در عمق شریانهایش دارد؟ .... در پیچ واپیچ مغزش....
در هر دانه درخت.
-من از بیماری ام ناراحت نیستم.... من....
و کلمات را چون خار در گلو فرو می برد.
- مطمئن باش... اتاق تو در قسمت الف است... بخش ده... یعنی اینکه حالت خوبه.
- متوجه نمی شم؟
- منظورم اینه که اونایی که بیماریشون خطرناکه در طبقه همکف بستری میشن.
این را یک استراحت حساب کن نه بیشتر. زخم ها هم یواش یواش خوب می شن.
با چشمان اشک آلود لبخند می زند. پرستار هم لبخند می زند. داروی آرام بخشی به او تزریق می کند و ملافه را رویش می کشد.
صدای آمبولانس آرامش بیمارستان را بر هم می زند. در راهرو جز مردی که برانکارد را هل می دهد هیچکس نیست. از جلو اتاقش رد می شود. رنگ پرستار می پرد. دستپاچه می شود، چون می داند.
-چه کار می کنند؟
-می خوان اونو به بخش دیگه ای منتقل کنند... حتماً بخش نه.
-کی؟ مریض اتاق بغل؟ ولی او...
می خواهد بگوید اصلاً او مریض نیست. به اتاقش آمد و با او آشنا شد.
او جوانی کاملاً سالم است. به او گفت بودنش در بیمارستان محض احتیاطه نه بیشتر.
-خیال کردن او واقعاً مریضه.
سرش را به طرف او برگرداند. سی ساله و گونه های سبزه اش برق می زدند مثل اینکه به آنها روی داغ مالیده باشند. می خندید... و حرف می زد... او در نهایت صفا و آرامش بود. از بیماری اش پرسید. نانی را که بر آن کره و عسل بود با او تقسیم کرد...
شجاعتی را که حالا می شد بیشتر و بیشتر با او تقسیم کرد، گفت:
-ما باید قابلیت هایمان را بسنجیم... در جمع بیمارستانی ها، با آنهایی که در آغوش یکدیگر گریه می کنند، تو پیاده روها، تو خیابونا، همینطور هم تو خونه ها و یا کتابفروشی ها... من یک مبارزم... همیشه مبارزم. معنی اینکه آدم تا ابد مبارز می مونه چیه؟ در عملیات زیادی شرکت کردم و همانطور که می بینی آسیبی به من نرسیده. در حقیقت الان ما همه مون مبارزیم. گر چه میدان های مبارزه مان فرق می کنه. ولی کاغذهای کوچکی که تو دست توئه فرقی با نقشه کشورم نداره.
خیلی حرف زد... حس کردم برفراز ابرهاست.. لجباز تر شده... وقتی آتش گلوله با رعد و برق، یکی شد به طرف اتاقش دوید و صدای مبارز را پشت سرش شنید:
-نترس .... من با توام ....کنار تو... فکر می کنی اسلحه ندارم... از شیشه های پنجره، شعله های آتش زد تو ... خندید ... عرق سردی، بدنش را پوشاند و خود را میان ملافه ها پیچاند.
هانی.... هانی.... تو می دونستی! وقتی داشتی جلو در بیمارستان با من خداحافظی می کردی از این تجربه وحشتناک خبر داشتی؟ تو من را به بیمارستان می بردی، یا به یک میدون دیگه؟ به فکر صدای گلوله نبودی.... به فکر صدای انفجار داخلی ... من دارم سوراخ سوراخ می شم.... من دارم می میرم.
در سکوتی وحشت انگیز می افتد. نه پرستاری. نه پزشکی. نه قوم و خویشی.
حتی ستاره زندگی اش ... دختر شما هم نبود. ولی آماده بود او را به اتاق زخمیان ببرند. سکوت گسترده تر می شود. دراز می شود. دیوارها از بین می روند. خود را در آسایش فراخ می بیند. شاخه های بلند او را در بر می گیرند و زمین مثل آب شدن یکباره برف خیس شد. صورت پدرش ... و گذشته .. و سرزمین مقدس شان در روستاهای دمشق که باز نمی گردد مگر به وسیله کشاورزان داس به دست که به دشمن حمله می کنند. پدرش لبخند می زند... گذشته ای پر از میوه که مزه شان دوباره باز نمی گردد.
خسته شدی پدر... خسته شدی... از وقتی که مرا ترک کردی بر همه مرزهای دنیا فرود می آیم که هیچ نشانی از رسوم ما نیست. مگر در خاطره ها، ستون های خوبی شکست... و سواران افتادند.... و بقیه پنهان شدند و سنگ علائم بر راه ها غلطید. شبی سیاه، ما را در آغوش کشید... و آنگاه که سپیده دمید، چشمهایمان تار شدند و من چیزی نمی بینم. از دویدن خسته شدم و پدرم در دامنه های محال... در دایره امکان... در اعماق شخصیتی که مدام متحول می شود.... در تداوم است.... خسته شدم پدر... جز خار تلخی هیچ چیز نصیب من نشد. شیرینی میوه ها از دهانم رفت. و همسایه ام در اتاق بیمارستان تکه ای نان و عسل و کره با من قسمت کرد. او را به جایی بردند که نمی دانم. در اتاقی وحشتناک. در دهلیزی ناشناخته. تن من سالم است پدر... تن من بیمار است.... خسته شدم نه می توانم فرار کنم... نه می توانم بمانم... بودنم دیگر پوچ شده است. معرکه، نه آغاز می شود و نه تمام.
چند لحظه بعد. قلبش آرام می تپد. آن پرستار با او چه کار کرد؟
آن ماده ای که به من تزریق کرد و همه شریانهایم را از کار انداخت چه بود؟ فراموش کرده است... یادش می آید... یادش می آید.... دوباره فراموش می کند ... حس می کند... بی حس می شود... و از درون، بی حسی را احساس می کند. احساسی تیز چون لبه چاقو... حافظه ای تیز چون لبه تیز چاقو. ولی مفصل هایش جدا جدا می شوند. نقاشی های سرخ رنگ بر سنگ از هم باز می شوند. سرش به طرف قبر مادر است... قلبش چون پرنده ای خسته از پرواز در جست وجوی عمرش... انگشتانش ملافه را می فشارد... آنگاه می افتد ... می افتد.
از کنارش سرد و خاموش ، لرزان چون نور و رنگ رد می شوند. عده ای از کنارش رد می شوند؛ گویی که او را نمی بینند. همه آنها پیچیده در ردایی سفید بی هیچ واکنشی رد می شوند. موجی سرد تنش را می لرزاند. او را کجا می برند؟ سعی می کند سایه ای از نور پیدا کند.. تعبیری از صورت انسانی ... صدایی.
هیچ چیز. چهار چرخه ای با صدایی خفه از روی سنگفرش بیمارستان که بوی داروهای گیاهی و ضدعفونی کننده می دهد رد می شود. قبل از اینکه چهارچرخه به محوطه ترسناک زخمیان برسد، دوست اتاق مجاورش را می بیند که روی تختی خیلی کوچک دراز کشیده است. اتاق تنگ است. نور کافی ندارد.... ملافه ای روی او نیست؛ فقط یک نیم تنه بیمارستانی به تن دارد. سعی می کند او را صدا کند. ماشین ها سریع رد می شوند. چشمانش به تابلویی خیره می شود: "اتاق شماره صفر"... منظور از این شماره چیه؟ .... زیر این طاق ضربی... نزدیک این محوطه بزرگ، محوطه مرگ: یعنی یه جور مرگ دیگه: آیا اینجا درمان می کنند یا زندانی؟ فکرش پریشان می شود... سرش پایین می افتد. چشمانش به این طرف و آن طرف می چرخد. سعی می کند کمی نفس بکشد... بیهوش می شود... و همه چیز گم می شود.
بین خواب و بیداری... بودن یا نبودن دوباره تکان می خورد... از جایش بلند می شود... می ترسد دوباره بیهوده شود... سعی می کند چشمانش را باز نگهدارد... سرش را تکان دهد.... دستها... پاها... و نیمه تنش را، ولی نمی تواند. متوجه می شود که او را مثل آدمهای مومیایی شده، در پارچه پیچیده اند... از سر تا نوک پا ... می خواهد فریاد بزند... اعتراض کند... ولی دهانش با نوارهای پلاستیکی، بسته شده است. هیچ چیز جز باد سوزانی که از دماغش بیرون می آید، وجود ندارد؛ با دو چشم سنگین شده آتشین که اشباح محاصره شان کرده اند. چرا با او این کار را کردند؟ مغزش مثل قلب خفقان گرفته می زند. همه اعضای بدنش را می توانند ببندند ولی مغزش را نه! افکارش پریشان تر می شوند. می خواهد این قفس شکنجه را بشکند. صدای ناله ای آمیخته به خنده ای تلخ می شنود. او همسایه اتاق شماره صفر است. مثل او؟ آیا می تواند او را ببیند؟ می خواهد این قفس را بشکند. ولی چطوری؟ همه اعضای بدنش محکوم به این هستند که بی حرکت باشند. آیا می تواند او را نجات دهد؟ چشمانش به سقف خیره می شود.... می خواهد صدا کند تا ثابت کند زنده است... صدای چرخهای تختی را می شنود که به طرفش می آید. بی شک خود اوست.
مرا نجات بده... آزادم کن... خواهش می کنم.... من می توانم حرف بزنم... بشنوم.... راه بروم.. یا آزادم کن یا بگذار بمیرم.
برانکارد به او نزدیکتر می شود... قلبش بیشتر می زند. متوجه می شود خون از تمام بدنش روان است.... برخلاف جهت لفاف ها و ملافه ها. خون، اتاق را پر می کند... بنظر برکه ای می رسد که نمی توان از آن نجات پیدا کرد. به او نزدیک می شود. نفس های گرمی، گونه ها و دماغش را می سوزاند. حس می کند: ای کاش می توانست مثل جوانان این کارها را بکند. چشمانش پرسان به این طرف و آن طرف حرکت می کنند. چرا نزدیکتر نمی شوند؟ چرخ های برانکارد می ایستد. نفسش را حبس می کند و منتظر می ماند. لحظه های انتظار، طولانی می شود... طولانی تر. بعد، جسد، کنارش می افتد و انگشتان را بر نقطه خونین می گذارد.
ضجه هایی جنون آمیز اتاق را پر می کند... گریه هیستریک با خنده های وحشیانه و ناله های مختصری که با مرگ می جنگد. درون لفاف و ملافه مچاله می شود... مثل لاک پشتی له شده. پلک هایش را روی هم می گذارد. نفسش بند می آید... آه... ای مرگ... ای مرگ... ولی صدای آنکه روی زمین افتاده است او را می لرزاند... و در او آتش زبانه می کشد.
-من اینجا هستم.... صبر کن... فکر می کنی تو رو تنها می ذارم؟ نه... من اینکارو نمی کنم. من نان و عسل و کره با تو قسمت کردم... و تو اشک و درد را... گفتند ستون فقراتم شکسته... ولی من جوانم.... من قوی هستم. شکستگی برای یک دفعه س. ولی جرثومه ای که سالهاست که هست. فکرش را بکن... سالها... و من نمیدونم. فقط من زخمی شده ام یا عده زیادی هم مثل من هستند؟ با من؟ مهم اینه که مرا معالجه می کنند. به من قول داده اند. ولی من باور نمی کردم. اگه می تونستم آزادت کنم، خودم رو معالجه می کردم.... از سیم های خاردار تا پلنگان وحشی، پوست درختان خار و تلخآب میوه صبر . به آنجا می روی؟ ولی چطوری؟ در حالی که در این بندها گم شده ای؟ پیچیده در هزار پارچه و من کمرم شکسته ؟
صدا اوج می گیرد. متشنج می شود. دوباره می افتد. سقف اتاق می افتد. دیوارها می افتند و تخت هم . آنها روی زمین، کنار هم هستند. دستش را دراز می کند تا به او برسد... به بندی از لفاف کفن ها، نیرویی شگفت در او به جنبش در می آید؛ در همه ذرات وجودش. متوجه می شود بزرگتر شده. خیلی بزرگ. و کفن، پاره پاره می شود مثل ریز ریز شدن سنگ.... مثل پرتاب شدن آب از بالاترین قله کوهستان. چشمانش می چرخند... همه وجودش اراده شده است. خواستن . خواست تا بر مرگ پیروز شود... خواست تا زنده بماند.... با سرنوشت بجنگد... برخلاف جهت موج شنا کند... او ایمان دارد که عقب نشینی نخواهد کرد... نه خسته می شود و نه مأیوس. او خود معجزه است.
گر چه در این زمانه، هیچکس به بازگشت معجزه ایمان ندارد ای مسیح او! ای مسیح انسان که در او هستی ... آیا نیرویی شگفت تر از اراده بشر سراغ داری؟
او به مرگ محکوم شده بود . او و رفیقش ... اگر جز این بود، پس چگونه آنها را در این اتاق با غل و زنجیر کنار هم می بستند؟ این اتاق مرگ است... و سردر آن نوشته اند: ورود ممنوع!
چند لحظه بعد ... می افتد... بر دهانه برکه می افتد. یک سیاهی ... و سنگی که نشان از انسان دارد . گوشهایش سالم اند. دستهایش را دراز می کند... خون گرم چسبنده ای را احساس می کند. تلاش می کند روی پاهایش بایستد. می افتد. اما صدایش همچنان در گلویش مانده است. پاره پاره می شود تا فریاد بزند... تا بشنوند.. او هانی است .... و رفیقان راهش، خودشان هستند. آنها بخاطرشان آمده اند: بخاطر رفیقش یا هر دو؟
دنبال او می گردد... رفیقش ... دودی خاکستری او را می پوشاند. صدای زوزه گلوله ای مثل همان که از مسلسل شلیک شده بود، بگوش می رسد.
آیا اوست که شلیک می کند؟ او را نمی بیند... از دور، صدای آتش، نعره می زند و در برابرش دایره صفر نقش می بندد.
|
|
< یادداشت
بعدی
یادداشت
قبلی > |
|
|
|