 |
|
|
مدیر سایت : |
 |
|
|
پشتیبانی فنی : |
 |
|
|
|
|
جنگ و درام 12:
اولين تجربه
دوشنبه 26 اسفند 1387 - 17:34 |
|
|
|
|
|
سيدحسين فداييحسين: اوایل زمستان سال1361 بود. برای نخستین بار پس از طی یک دوره 45 روزه امدادگری به جبهه اعزام شده بودم. عملیات والفجر مقدماتی در پیش بود و نیروهای زیادی از سراسر کشور راهی مناطق عملیاتی شده بودند. زیادی نیروها و بلاتکلیفی و بیکاری قبل از عملیات، آه و ناله بچهها را بلند کرده بود. یک گردان امدادگر، روی دست لشکر علیابن ابیطالب مانده بود که نمیدانستند با آنها چه کنند.
گله و شکایت بچهها از بیکاری و بلاتکلیفی، بالاخره مسئولین لشكر را واداشت که اعزاممان کنند به قرارگاه کربلا تا شاید آنها کاری برایمان دست و پا کنند. قرارگاه هم با توجه به نیاز لشکر فجر، بیست ـ سی نفرمان را فرستاد دهلران. چون مقر این لشکر در اطراف آن شهر بود.
لشکر فجر، خانه یکی از پولداران شهر دهلران را بهعنوان بیمارستان پشت خط کرایه کرده بود و تعدادی دکتر و پزشکیار را آورده بود تا به کار مجروحین رسیدگی کنند.
به محض رسیدنمان به دهلران، خانهای در حوالی بیمارستان به ما دادند و قرار شد از روز بعد ده نفر ـ ده نفر در سه شیفت هشت ساعته به بیمارستان برویم و کمک دکترها باشیم
روزهای اول کارمان به سختی گذشت. چون نه از مجروح خبری بود و نه از اتفاق و حادثه خاصی. ما هم که در طول دوره 45 روزه آموزش، با انواع بیماریها و دردها و مرضها و زخمها و جراحتها آشنا شده بودیم و خودمان را یک پا دکتر میدانستیم، کشته مرده یک مجروح یا بیمار بودیم که از راه برسد و ما به اصطلاح به امداد او بشتابیم!
یادم هست وقتی اولین مجروح را از خط آوردند، جلوی بیمارستان غوغا شد! همه امدادگرها ریخته بودند دور آمبولانس که اولين مجروح عمرشان را ببینند. جوان مجروح، وضعیت وخیمی داشت؛ طوریکه از هیچ کدام ما کاری برایش برنمیآمد اما حاضر نبودیم کنار بکشیم تا دکتر متخصص به او رسیدگی کند. همه از سر و کول هم بالا میرفتیم تا ببینیم این مجروح که در طول 45 روز آموزش از او حرف زده بودند اصلاً چه موجودی است؟
روزها همینطور میگذشت و کار ما شده بود خوردن و خوابیدن، نظافت و نگهبانی بیمارستان و پادویی برای دکترها و پزشکیارها. کم کم داشتیم همهي تئوریهای امدادگری را از یاد میبردیم؛ گرچه از قبل میدانستیم آن تئوریها معلوم نیست که چندان هم به کارمان بیاید. يادش بهخير مسئول آموزش امداد، آن اواخر گفته بود: «این مدت چیزهای زیادی به شما یاد دادهایم اما تا پای عمل پیش نیاید نمیفهمید امدادگری یعنی چه؟» ما هم دلمان لک زده بود برای یک میدان عمل که بببنیم چند مرده حلّاجیم!
بالاخره پس از چند روز انتظار، روز عمل پیش آمد. آن هم چه عملی! یکروز ظهر مشغول خوردن ناهار بودیم که سر و کله هواپیماهای عراقی پیدا شد. یکی دو روز بود که حوالی ساعت 30/12 میآمدند، دوری در آسمان دهلران میزدند و میرفتند. بچهها هم، تا صدای هواپیما میشنیدند میریختند بیرون و شروع میکردند به سوت زدن و بالا و پایین پریدن؛ غافل از آنکه با این عمل، هواپیماهای شناسایی عراق، بهراحتی محل استقرار و تعداد نیروهای مستقر در شهر را تخمین میزدند!
آنروز هم بچهها طبق عادت، ناهار را رها کردند و ریختند بیرون. اما اینبار هواپیماها بهجای آنکه در ارتفاع بالا روی شهر دور بزنند و بعد هم برای گول زدنمان بمبهایشان را بریزند در بیابانهای اطراف، شیرجه زدند و شروع کردند شهر را با بمب و راکت و گلوله، زیرورو کردن! صدای انفجارها آنقدر نزدیک بود که همگی بیاختیار روی زمین خوابیدیم و زیرچشمی شروع کردیم آسمان و هواپیماها و بمبهایشان را نگاه کردن. غافل از اينكه روز امتحان فرارسيده و ما بايد تئوريهايمان را در ميدان عمل تجربه كنيم.
موضوع وقتی برایمان جدی شد که ناگهان ناله یکی از بچهها به آسمان رفت. پایش ترکش خورده بود و او داشت از درد به خودش میپیچید! برای یک آن شوکه شدیم؛ مانده بودیم با او چه بکنیم؟ انگار نهانگار كه ما مثلاً امدادگريم! در همين لحظه یکی از بچهها فریاد زد: «پس شما چه امدادگرهایی هستین. خب به دادش برسین!»
یکی دیگر گفت: «اول باید زخمش رو ببندیم!»
یکی گفت: «وسایل امداد از کجا بیاریم؟»
در يك آن، همگی تصمیم گرفتیم مجروح را به بیمارستان منتقل کنیم و در آنجا زخمش را ببندیم. ده- پانزده تا امدادگر، درحالی که دست و پای یک نفر را گرفته بودیم از خانهي محل استقرارمان بیرون زدیم. بیرون که آمدیم دیدیم اوضاع خرابتر از این حرفهاست. از تمام کوچه و خیابانهای اطراف، مجروح بود که سمت بیمارستان میرفت. بچهها ناگهان در يك حركت ناخواسته، هر کدام سمت یکی از مجروحین رفتند تا او را به بیمارستان برسانند. از سمت بیمارستان هم، برانکارد بود که پشت سر هم توسط بچهها بیرون میآمد و با مجروحي برمیگشت.
من زیر بازوی مرد رانندهای که از ناحیه پا و دهان مجروح شده بود را گرفتم و طرف بیمارستان بردم. راننده چاق بود و تنومند. کم مانده بود زیر هیکل درشتش از پا درآیم!
داخل بیمارستان غلغله بود؛ تختها پر شده بود و عدهای از مجروحین را روی زمین خوابانده بودند. مات و مبهوت ایستاده بودم و نگاه میکردم و نمیدانستم با آن همه مجروح چه باید کرد؟ دکترها و پزشکیارها تلاش میکردند تا زخم مجروحان را ببندند اما تعداد مجروحان خیلی بیشتر از دکتر و پزشکیار بود. جای درنگ نبود باید دست به کار میشدم. امدادگرهای دیگر هم انگار به همین نتیجه رسیده بودند. بههرحال آنروز روز عمل بود!
بالای سر مجروحی ایستادم كه پایش ترکش ریزی خورده بود. باند بزرگی برداشتم و شروع کردم به بستن. طوري دست و پایم را گم کرده بودم كه یادم رفته بود باید چطوری زخم را ببندم. دو- سه دور که باند پیچیدم تازه یادم افتاد که اول باید گاز استریل میگذاشتم اما فرصتی براي جبران نبود. بنابراين باند را چند دور بيشتر بستم و ايستادم تا نتیجه را ببینیم. زخمبندیم هیچ شباهتی به آنچه در دوره آموزش تمرین کرده بودیم نداشت. خواستم باند را باز کنم و دوباره ببندم اما تا بهخودم بيايم، دو سه نفر بهسرعت مجروح را برداشتند و سمت آمبولانس بردند.
تازه از بستن زخم دومين مجروح خلاص شدهبودم که باردیگر سر و کله هواپیماها پیدا شد. اینبار انفجارها بسیار نزدیکتر از قبل بود. انگار ساختمان بیمارستان را هدف گرفته بودند! ساختمان به شدت میلرزید و شیشهها یکی پس از دیگری میشکست. در همين لحظه، انفجار مهیبی باعث شد دکتر و پزشکیار و امدادگر، مجروحین را رها کنند و روی زمین دراز بکشند. شدت انفجار باعث شد همهچيز در بیمارستان از حالت تعادل خارج شود. تختها و کمدها، پایههای سِرُم، پنکههای سقفی و لامپها، مدام به اینطرف و آنطرف در حرکت بودند. من كه بهشدت ترسيده بودم خودم را به دیوار لرزان بیمارستان چسبانده بودم. یک دستم به پایه سِرُم مجروح سمت راستی بود و دست دیگر به گاز استریل مجروح سمت چپی. چند لحظه قبل، یکی از دکترها گاز استریل را گذاشته بود روی سر مجروح و به من گفته بود آنرا نگه دارم تا او سر مجروح را بانداژ کند اما حمله هواپیماها باعث شده بود دکتر ناپدید شود!
در آن لحظات سخت، ناگهان مجروحی برخاست و فریاد زد: «چرا میترسید؟ بگید یا امام زمان. ما امام زمان داریم، ما خدا داریم، بگید الله اکبر، الله اکبر...»
فریادهای بیامان مجروح باعث شد همه از جا برخیزند و به کار ادامه دهند. من همانطور که سِرُم جوان مجروح را گرفته بودم همراه او از بیمارستان بیرون آمدم. آمبولانسها تندتند پر میشد و به سمت اندیمشک حرکت میکرد. همراه هر آمبولانس هم یک امداگر میرفت تا اگر در راه مشکلی پیش آمد به مجروح کمک کنند.
من همراه دو مجروح، سوار آمبولانس نیسانی شدم و سمت اندیمشک به راه افتادیم. مجروح جوانی که سِرُم به او وصل بود از ناحیه گوش و گردن ترکش خورده بود و مجروح دیگر، پیرمردی بود که پایش زخمی شده بود و مدام ناله میکرد و «لاالهالاالله» میگفت. هنوز مسیر زیادی نرفته بودیم که ناگهان آمبولانس به چپ و راست جاده منحرف شد، سرعتش را کم كرد و بعد ایستاد. آمبولانس پنچر کرده بود.
راننده پیاده شد و گفت که لاستیک زاپاس همراهش نیست. بعد هم خودش ایستاد کنار جاده و جلوی وانت تویوتایی را گرفت. وانت ایستاد. با كمك راننده مجروحین را پشت تویوتا گذاشتیم و راه افتادیم سمت قرارگاه لشکر فجر- كه در آن نزديكي بود- تا از بهداری آنجا آمبولانس بگیریم.
حال مجروح جوان چندان روبهراه نبود. گوش و گردنش مدام خونریزی میکرد و من نمیدانستم چطور باید جلوی خونریزی را بگیرم. در آموزش امداد یاد گرفته بودیم که برای جلوگیری از خونریزی، بالای زخم را محکم ببندیم اما زخم آن مجروح طوری نبود که بشود بالایش را بست. پیرمرد هم یک آن ساکت نمیشد؛ بهخصوص حالا که داخل وانت بار بودیم و ماشین مدام در دستاندازها بالا و پایین میشد.
بیست دقیقهای طول کشید تا از بهداری لشکر فجر آمبولانس بگیریم و راهی اندیمشک بشویم. سِرُم مجروح جوان رو به اتمام بود و من نمیدانستم وقتی سِرُم تمام شود باید با آن چهکار کرد! تا اندیمشک یک ساعت راه بود و من حسابی نگران نتیجه کار بودم.
تا روی زخم پیرمرد چند ردیف باند مجدد ببندم، سِرُم جوان تمام شد و خون آرام آرام شروع کرد از داخل شلنگ سِرُم، بالا آمدن! خدا خدا میکردم که زودتر برسیم و گرنه نمیدانستم با این وضع چه بر سر مجروح خواهد آمد! خون زیادی از گوش و گردنش رفته بود و حالا هم داشت خون از رگش به داخل سِرُم برمیگشت. هر چه به اطلاعات ذهنيام در دوره آموزش رجوع کردم نفهمیدم در چنین مواقعی چه باید کرد! انگار اصلاً چنین آموزشی به ما نداده بودند. بارها گفته بودند چطور آمپول و سِرُم تزریق کنید؛ حتی بارها اینکار را امتحان کرده بودیم اما درمورد تمام شدن سِرُم چیزی نگفته بودند.
خون مجروح که تمام شلنگ را پر کرد، صدای پیرمرد بلند شد که: «تو چه امدادگری هستی؟ يه کاری براش بکن. داره خونش هدر میره!»
مجروح جوان هم که دیگر رمقی به صورتش نمانده بود با چشمهای معصومش یک نگاه به سِرُم میکرد و یک نگاه به من. چندینبار به ذهنم رسید که سوزن سِرُم را بیرون بیاورم و روي آنرا ببندم ولي حیفم میآمد؛ چون برای تزریق سِرُم بعدی باید باردیگر دست مجروح را سوراخ میکردند. اما در نهایت تصمیم گرفتم سوزن سِرُم را بیرون بیاورم و جلوی خونریزی را بگیرم. بنابراين، پنبه الکلی روی رگش گذاشتم و سوزن را کشیدم بیرون و بعد پنبه را فشار دادم تا خون بند بیاید. بعد هم همانطور که شیشه و شلنگ پر خون سِرُم به دستم بود روی پنبه را گرفتم تا به اندیمشک رسیدیم.
آمبولانس که وارد بیمارستان شد، چند نفر با برانکارد دویدند طرفمان. مجروحین را برداشتند و سمت ساختمان بیمارستان بردند. با آنکه خیالم راحت شده بود همراهشان رفتم. دلم نمیآمد رهایشان کنم و اين درحالي بود كه سِرُم خونآلود جوان مجروح هم همانطور در دستم مانده بود.
داخل بیمارستان، جوان را برای بررسی جراحتش روی تختی خواباندند. دکتر معالج همينكه از معاينه مجروح فارغ شد، نگاهش افتاد به سِرُم خونآلودي كه هنوز در دستم بود و بعد با تعجب گفت: «این چه وضعیيه؟ این خونها چیه داخل سِرُم؟
با شرمندگي گفتم: «سِرُم تمام شده بود، نميدونستم چيكارش كنم!»
دکتر گفت: «خب چرا شیرش رو نبستی؟»
همین که این جمله را شنیدم، چند لحظه مات و مبهوت به دکتر نگاه کردم. نمیدانستم چه باید جواب بدهم. سَرم را پایین انداختم و درحالی که نگاهم به شیر کوچک میان شلنگ خیره مانده بود از بیمارستان بیرون زدم. تا چند روز بعد، هروقت به یاد سِرُم و خونهای درون شلنگ میافتادم خودم را سرزنش میکردم چرا كه با یک عمل ساده- بستن شلنگ- میشد از هدر رفتن اینهمه خون جلوگیری کرد. اما تجربه آنروز باعث شد این موضوع را با دوستان دیگر امدادگرم مطرح کنم تا در طول عملیات والفجر مقدماتي که باید روزانه مجروحین زیادی را به شهر منتقل میکردیم، مشکلی شبیه به این پیش نیاید.
|
|
< یادداشت
بعدی
یادداشت
قبلی > |
|
|
|