جستجو گر سایت     

صفحه اصلی       معرفی انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس       ارتباط با ما       کتابخانه مجازی       لینکستان      هدایای سایت
شنبه، 15 بهمن 1390

 English Version | RSS Version | Change Home Page | Favorites

وضعیت مدیر سایت برای ارتباط آنلاین
مدیر سایت :
پشتیبانی فنی :
خبرنامه الکترونیک
برای عضویت ایمیل خود را وارد کنید:



جنگ و درام 11:
عكس آخر
سه شنبه 13 اسفند 1387 - 10:05

نظرات شما  نظرات شما صفحه قابل پرینت  پرینت از مطلب بازدید از این مطلب  بازدید از این مطلب : 324

گاهی یک جمله می‌تواند چنان در ذهن انسان نفوذ كند كه آینده او را تحت تأثير قرار بدهد. من هنوز هم پس از گذشت سال‌ها نمی‌دانم باید در آن لحظه عکاسی می‌کردم یا به کمک آن امدادگر می‌رفتم. امدادگری که با یک جمله، آینده‌ام را عوض کرد و مرا که یک عکاس جنگ بودم به یک نیروی رزمی مبدل ساخت. جمله‌ای که هنوز هم وقتی دوربین به دست می‌گیرم، ناخودآگاه از ذهنم عبور می‌کند و مرا به یاد آن‌روز می‌اندازد.
روز دوم عملیات والفجر هشت، جاده فاو- ام‌القصر ...
آن‌روز هرچه از بچه‌های تبلیغات لشکر 17 خواهش کردیم که ما را با ماشین به خط برسانند، قبول نکردند. شاید هم حق با آنها بود؛ چرا که واحد تبلیغات فقط یک ماشین داشت که آن‌را روز قبل به‌زور سوار قایق کرده و به این طرف آب آورده بودند و حالا هم پر شده بود از تابلو نوشته‌ها، قوطي‌هاي رنگ، آمپلی‌فایر، بوق و وسايل ديگر و تازه معلوم هم نبود کی می‌خواهد راه بیفتد سمت خط.
بنابراين وقتي دیدیم ممکن است مثل روز قبل معطل این و آن شویم و از رفتن به خط جا بمانیم، پس از جر و بحث مفصلی که با مسئول تبلیغات داشتیم، تصمیم گرفتیم پیاده سمت خط برویم. از آنجا که عراق گِرای جاده را داشت و مرتب آن را می‌کوبید، به ما توصیه شد با فاصله دو سه متر از هم راه برویم که درصورت برخورد گلوله به جاده، تعداد تلفات احتمالی به حداقل برسد.
جلوتر از همه محمدتقی نیکونیا، فیلمبردار گروه می‌رفت، پشت سرش مهدی شریفی مسئول سمعی- بصری لشکر 17 و مسئول ما، بعد از او من که عکاس بودم و به دنبال من هادی عاصی که هم صدابردار و هم نیروی ذخیره بود. این مسیر را شریفی و عاصی و من، روز قبل دم دمای غروب طی کرده بودیم. روز قبل، یعنی روز اول عملیات، از صبح زود پای اسکله رفته بودیم تا بلکه قایقی ما را از اروندرود عبور دهد و به این‌طرف آب بیاورد، اما همه جوابمان کردند و گفتند: صبر کنید تا قایق تبلیغات آماده شود و با آن بروید. قايق تبليغات هم آن‌قدر دير آماده شد كه تا راه افتاد، ساعت شد چهار بعدازظهر. البته ما فرصت را غنیمت شمردیم و از مراحل ساخت اسکله و مناظر فریبنده‌ي اروندرود، رقص قایق‌ها، تخليه اولین گروه اسرا و فواره انفجارها در آب، کلی عکس و فيلم گرفتیم. اما در آن‌طرف آب انگار خبرهای دیگری بود که طاقتمان را طاق کرده بود.
بنابراين تا برسیم این‌طرف آب و شریفی موتوري جور کند و به‌تاخت راه بیفتیم به سمت خط، ساعت شد پنج بعدازظهر. هوا می‌رفت کم‌کم تاریک شود که تازه رسیدیم به خط لشکر 27 در سه راه کارخانه نمک. عراق که تازه خودش را جمع‌وجور کرده بود، با پاتک شديدي، جاده‌ای را که سمت لشکر 17 می‌رفت، بسته بود. به‌همين علت، سرخورده و ناراحت چند دقیقه‌ای از بچه‌های لشکر 27 و پاتک عراق فیلم و عکس گرفتیم و بعد به پای اسکله برگشتیم. شب را با صدای انفجارهای مدام و زیر پتوهای به‌جای مانده از عراقی‌ها گذراندیم و صبح دوباره سمت خط راه افتادیم تا شاید بتوانیم از بچه‌ها تصاویری به‌یادگار بگیریم.
هادي عاصی که در انتهاي ستون چهار نفره ما حرکت می‌کرد، مرتب از حفظ فاصله می‌گفت. نیکونیا هم مدام جلوی ماشین‌هایی را که از جاده عبور می‌کردند می‌گرفت تا شاید سوارمان کنند. من هم که انگار می‌دانستم به اين زودي‌ها به خط نخواهيم رسيد، مرتب از مناظر اطراف جاده عکس می‌گرفتم؛ از تانک‌های سوخته، از اجساد دشمن، از تجهیزات به‌جا مانده، از انفجارهای دور و نزدیک. ولی مهدي شریفی انگار در عالم دیگری سیر می‌کرد. با ما بود و نبود. مسئول گروه بود اما از یک نیروی معمولي آرام‌تر و ساکت‌تر رفتار مي‌كرد. شریفی همیشه آرام و گوشه‌گیر و ساکت بود اما آن‌روز از همیشه بیشتر. طوري كه وقتي مسئول تبلیغات گفت: «فعلا وسیله‌اي نیست، خودتان بروید.» هیچ مقاومتی نکرد. هرچه هم محمدتقی او را تحریک کرد که «تو مثلاً مسئول سمعی- بصری هستی، بگو تا وسیله ندهید نمی‌رویم» شريفي با طمأنینه گفت: «خودمان می‌رویم، شاید وسیله‌ای پیدا شد.»
تردد در جاده زیاد شده‌بود. به‌همان نسبت، عراق هم آتش بیشتری روی جاده می‌ریخت و این حس که شاید هیچ‌وقت به خط نرسیم، در ما تقویت می‌شد. ماشین‌هایی که عبور می‌کردند یا پر بودند یا از شدت آتش، جرأت ایستادن نداشتند و این مسئله، همه‌مان را- البته به‌جز شریفی- کلافه کرده بود.
ناگهان صدای چند انفجار در نزدیکی‌مان به گوش رسید. انفجارها آن‌قدر ناگهانی و بی‌خبر بود که فرصت زمین‌گیر شدن را به ما نداد. البته آن‌زمان، بازار توپ‌های فرانسوی كه بی‌خبر از راه مي‌رسيدند داغ بود. این توپ‌ها را فقط در شب آن‌هم از حركت نورشان می‌شد تشخیص داد؛ اما در روز، تازه وقتی منفجر می‌شد، به ذهنت می‌رسید که روی زمین بخوابی، يعني زماني که دیگر خوابیدن فایده‌ای نداشت چون هر اتفاقی که باید می‌افتاد، افتاده بود.
انفجارها که تمام شد و گرد و خاک خوابید، اول صدای نیکونیا آمد که «سالمید؟» من و عاصی جوابش را دادیم اما ناگهان متوجه شریفی شديم که روی زمین افتاده بود و با همان سکوت و آرامش همیشگی سعی داشت از زمین برخیزد ولی نمی‌توانست. حدس زدیم برایش اتفاقی افتاده‌است اما وقتي به‌طرفش رفتيم متوجه شديم كه هیچ اثری از تیر و ترکش در بدنش نيست. به‌همين خاطر گفتیم شاید دچار موج انفجار شده‌باشد. نیکونیا و عاصی روی جاده ایستادند تا براي انتقال شريفي به اورژانس، جلوی ماشین‌ها را بگیرند.
چند لحظه بعد، آمبولانسی از دور پيدايش شد اما انگار قصد ایستادن نداشت. شايد اگر شریفی را نشانش نمی‌دادیم و اصرار نمی‌کردیم، هرگز نمی‌ایستاد. آمبولانس چند متر آن‌طرف‌تر از ما متوقف شد. یک‌باره به ذهنم رسید از شریفی عکس بگیرم؛ نمی‌دانم چرا فکر کردم شاید دیگر نبینمش. دوربین را تنظیم کردم و بلافاصله کلید شاطر را فشار دادم. عکس را كه گرفتم احساس كردم کادری که انتخاب کرده‌ام چندان راضی‌كننده نيست. آمبولانس را نگاه کردم. امدادگری از آمبولانس پیاده شده بود و با برانکاردی که در دست داشت، به سرعت سمت ما می‌آمد. خسته بود و به شدت عصبی. دوربین را سمت شريفي گرفتم و کادر دیگری را تنظیم کردم. اما پيش از آن‌كه اقدام به گرفتن عكس بكنم، فریاد امدادگر بلند شد: «معلوم هست داری چکار می‌کنی؟ این بنده خدا داره این‌جا تلف می‌شه، تو داری عکس می‌گیری؟!»
بی‌اختیار دوربین را پایین آوردم و امدادگر را نگاه کردم. بالاي سر شريفي ایستاده بود و با چهره‌اي خشمگين به صورتم زل زده بود. مات مانده بودم كه چه جوابی به او بدهم. با این که کارم را طبیعی و منطقی می‌دانستم، در مقابل نگاه امدادگر، احساس شرم می‌کردم. رو برگرداندم و عاصی و نیکونیا را نگاه کردم تا شاید آنها دلیلی برای توجیه کارم بیاورند و مرا از این مخمصه خلاص کنند. اما آنها هم انگار با امدادگر هم‌عقيده بودند كه، ایستاده بودند و همان‌طور من و امدادگر و شریفی را نگاه می‌کردند.
امدادگر برانکارد را زمین گذاشت و در حالی که به‌طرف شریفی می‌رفت فریاد زد: «پس چرا وایستادین؟ بلندش کنین ديگه!» و بدون این که منتظر کمک كسي بماند، شریفی را کشاند طرف برانکارد. یک‌باره هر سه‌مان انگار كه به‌خود آمده‌باشيم دویدیم سمت شریفی و او را روی برانکارد گذاشتیم و راه افتادیم.
امدادگر زودتر از ما به‌طرف آمبولانس دوید و در پشتي‌اش را باز کرد. من پريدم داخل آمبولانس و سر برانکارد را گرفتم. بچه‌ها هم آن را به داخل هل دادند. امدادگر به‌سرعت درهای عقب را بست و خودش جلو كنار راننده سوار شد؛ آمبولانس هم دور زد و راه افتاد طرف اسکله. حالا من مانده بودم و جسم نیمه‌‌جان مهدی شریفی که داشت به سختی نفس می‌کشید. در مسير رسيدن به اسكله، چندين‌بار صدایش کرديم اما انگار نمی‌شنید و یا می‌شنید و توان پاسخ دادن نداشت.
چیزی نگذشت که به اسکله رسیدیم و مهدی شریفی را به اورژانس منتقل کردیم. دکتر اورژانس با تعجب نگاهش کرد و بعد پرسید: «چش شده؟» گفتيم كه نمی‌دانيم چطور مجروح شده. دکتر، بادگیر شریفی را كه پاره کرد تازه متوجه خون روي پهلوی چپ او شديم. ظاهراً تركشي از ناحيه پهلو وارد بدنش شده بود. دکتر پس از معاینه‌، سریع دستور تنفس مصنوعی و سِرُم داد. سپس امداگران شریفی را همراه با دستگاه تنفس برداشتند و به طرف اسکله بردند تا با قایق به آن‌سوی آب ببرند.
ما هم چون ديگر دل و دماغ رفتن به خط نداشتیم، به مقر برگشتیم تا نگاتیوهای عکاسی را براي چاپ ارسال كنيم و به فیلم‌ها سر و سامان بدهیم اما هنوز یکی دو ساعتی نگذشته بود که خبر رسید کار از کار گذشته. گويا ترکشي كه از پهلو وارد بدن شريفي شده‌بود به قلب او رسیده‌بود و پیش از آن‌که وي به آن‌طرف آب برسد، شهید شده‌بود.
حالا ما مانده بودیم و روزهای پر از خاطره با شریفی. روزهای فیلم‌برداری و عکاسی از بچه‌های لشکر، اوقات فراغت، دوره‌هاي آموزشی، صبحگاه، عزاداری، عکس‌های چهره از تک تک بچه‌ها، اعزام، آمادگی برای عملیات و شب و صبح عملیات و بعد آخرین فریم عکاسی شده از «شهید مهدی شریفی»
از آن به بعد ديگر هیچ‌گاه به عنوان عکاس به جبهه نرفتم و اکنون هنوز هم پس از گذشت سال‌ها نمی‌دانم بايد در آن لحظه عكس مي‌گرفتم يا ...


< یادداشت بعدی                          یادداشت قبلی >

آرشیو


آرشیو کامل یادداشت های سایت

 

کلیه حقوق این سایت برای انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس محفوظ می باشد
 Copyright 2004-2007 © Theatermoghavemat.ir ... Designed By : Websaz.info ... Web Designer : Ehsan Bazaei