جستجو گر سایت     

صفحه اصلی       معرفی انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس       ارتباط با ما       کتابخانه مجازی       لینکستان      هدایای سایت
شنبه، 15 بهمن 1390

 English Version | RSS Version | Change Home Page | Favorites

وضعیت مدیر سایت برای ارتباط آنلاین
مدیر سایت :
پشتیبانی فنی :
خبرنامه الکترونیک
برای عضویت ایمیل خود را وارد کنید:



جنگ و درام 10:
اخراجي
دوشنبه 14 بهمن 1387 - 12:02

نظرات شما  نظرات شما صفحه قابل پرینت  پرینت از مطلب بازدید از این مطلب  بازدید از این مطلب : 241

سيدحسين فدايي‌حسين به نقل از: محمدعلي سيدابراهيمي؛ اگر سفارش "آقا‌حسين هُدايي"‌- فرمانده گروهان 2 گردان سيدالشهدا‌- نبود اصلاً راضي نمي‌شدم كه به دسته‌ام بيايد. آوازه‌ي شرارت‌ها و دردسرهايش در تمام لشكر پيچيده ‌بود و هيچ فرمانده‌اي حاضر به پذيرش او نبود. به‌قول بچه‌ها او يك اخراجي تمام‌عيار بود.
اولين‌بار كه ديدمش باورم نشد او يك بسيجي است كه به‌عنوان داوطلب به جبهه آمده ‌است. رفتار و تيپ لات‌منشانه‌اش با آن موهاي بلند فرفري و سبيل از بناگوش دررفته، بيشتر به راننده‌ي كاميوني مي‌ماند كه به اجبار يا از سر كنجكاوي، محموله‌اي را به جبهه آورده‌است و قرار است بلافاصله بازگردد. اما او آمده ‌بود كه بماند و به ‌قول خودش براي ماندن حاضر بود هركاري انجام بدهد؛ از تك‌تيراندازي گرفته تا كمك ‌آرپي جي و حتي حمل مجروح!
مانده ‌بودم در جوابش چه بگويم! مشكل اصلي‌ام بچه‌هاي دسته‌ام بودند كه از قضا همگي مبادي آداب و اهل عبادت و نماز شب و به ‌قول امروزي‌ها بچه ‌مثبت بودند و حضور او در ميان بچه‌هاي دسته، وصله‌ي نا هم ‌رنگي مي‌نمود. اما او يك نيروي سفارش شده ‌بود و نمي‌شد كاري كرد. به‌هرحال با وجود اعتراض‌ها و زمزمه‌هايي كه از طرف بچه‌هاي دسته به‌گوشم مي‌رسيد او را پذيرفتم و به‌خاطر جثه و تواي كه داشت، مسئوليت كمك‌ تيربارچي را به او سپردم.
در طول مدتي كه به عمليات "كربلاي پنج" مانده ‌بود سعي مي‌كرد هرطور مي‌تواند خودش را نيروي مفيد و به ‌درد بخوري نشان‌دهد و با وجود بي‌مهري‌هايي كه از طرف بچه‌ها مي‌ديد، تلاش مي‌كرد كه با آنان ارتباط خوبي برقرار كند.
بعدازظهر دومين يا سومين روز عمليات بود و عراق، پاتك شديدي را آغاز كرده ‌بود. وضعيت طوري به‌ هم ريخته ‌بود كه هيچ‌كس را نمي‌شد سر پست از پيش تعيين شده پيدا كرد. تانك‌ها از روبرو، پيش مي‌آمدند و از سمت راست ما و از داخل كانال، نيروهاي پياده دشمن پيشروي مي‌كردند!
در همين اوضاع و احوال كه شديداً نگران عراقي‌هاي داخل كانال بودم او را ديدم كه روي خاكريز نيم‌خيز شده‌ بود و با تيرباري كه در دست داشت به روبرو شليك مي‌كرد. ظاهراً تيربارچي‌اش مجروح يا شهيد شده‌بود و حالا تيربار افتاده ‌بود دست او. صدايش كردم و او را با خود سمت كانال بردم. بعد مسير آمدن عراقي‌ها را نشانش دادم و گفتم:
ـ «سعي كن فقط به‌داخل كانال شليك كني، چون بچه‌ها روي كانال هستن؛ ممكنه بهشون تير بخوره!»
گفت چشم و بلافاصله لبه‌ي كانال دراز كشيد و شروع كرد به تيراندازي.
پنج‌- شش دقيقه‌اي گذشت و آتش دشمن كمي فروكش كرد. من كه براي سركشي به بچه‌هاي جناح چپ رفته بودم برگشتم سمت كانال. عراقي‌ها با اينكه كشته‌هاي زيادي داده‌بودند هنوز از انتهاي كانال پيش مي‌آمدند و از تيربارچي اخراجي دسته هم خبري نبود. يك لحظه با خودم گفتم: «بي‌خود نبود همه با اومدن اين پسره مخالف بودن، ديدي چطور سر بزنگاه فلنگ رو بست و در رفت؟!»
در همين لحظه صداي چند سوت پي‌درپي خمپاره باعث شد روي زمين دراز بكشم و نگاهم ناخودآگاه متوجه كف كانال شود؛ جايي كه پيكر غرق در خون او، همان نيروي اخراجي لشگر، درحالي‌كه تيربارش را در آغوش داشت، روي انبوه پوكه‌هاي فشنگ، آرام گرفته ‌بود!


< یادداشت بعدی                          یادداشت قبلی >

آرشیو


آرشیو کامل یادداشت های سایت

 

کلیه حقوق این سایت برای انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس محفوظ می باشد
 Copyright 2004-2007 © Theatermoghavemat.ir ... Designed By : Websaz.info ... Web Designer : Ehsan Bazaei