آی سان نوروزی:
نگاهی به نمایش "ناشناس"، نوشته و کارگردانی : مالک حدپور سراج
کمدی تلخ جنگ و لذت دفاع
داستان پردازی، سرگرم سازی و ارائه محتوا و پیام، مراحل مختلف تولید یک اثر نمایشی هستند که دقت و توجه در مورد هر یک از آنها به طور موثر و مستقیم فرایند انتقال و دریافت را تحت تاثیر قرار می دهد. اما اینکه کدام یک از این سه گستره پرداخت، اهمیت و ارزش بیشتری دارند و کدامیک را باید بیش از دو حوزه دیگر مورد توجه قرار داد، به سبک و سلیقه هنرمند مربوط می شود. در عین حال به لحاظ اهمیت مخاطب شناسی و با توجه به قرار گرفتن مخاطب در یک طرف سیستم ارتباطی نمایشی، نمی توان ارزش و قدرت سرگرم سازی و جذابیت را در تئاتر مورد تردید قرار داد.
"ناشناس" از این منظر نمایشی است که در وهله نخست قصد دارد تا مخاطبش را با ترفندی مناسب با اجرا همراه سازد و پس درگیر کردن تماشاگر با نمایش، تازه تاکید و توجهش را بر سایر عناصر و اجزا تئاتر قرار دهد. به همین دلیل هم هست که داستان و اجرا با یک موقعیت اکتیو قرار دهد. به همین دلیل هم هست که داستان و اجرا با یک موقعیت فعال و نمایشی (نوع مواجهه دو شخصیته) آغاز می شود . شروع پرتنش و آمیخته با کمدی و طنز در "ناشناس" پیش از هر چیز تماشاگران را تحت تاثیر جذابیت های ظاهری قرار می دهد و پس از مجذوب ساختن آنها، تازه به پرداخت و روایت ساختار داستانی روی می آورد.
هر چند که با همه ویژگی های مثبت و موثر اجرا، باید اعتراف کرد، نمایش زیاد هم به مولفه ها و قواعد ساختار پایبند نیست و تقریبا تا اواسط آن بیش از اندازه متکی به کمدی موقعیت و گفتار باقی می ماند. اعتراف گرفتن، آموزش اخلاق جنگ، خاطرات جنگ و دوران آموزش، نامزدی و عشق سرباز و خاطرخواهی از دست رفته مالک و ... مواردی هستند که پشت سر هم و تنها به صورت گفتار نمایشی مطرح می شوند و هیچ کارکرد دراماتیکی در ساختار اجرا و متن پیدا نمی کنند.
درست است که آشنایی دو شخصیت و پرحرفی آنها در مواجهه و برخورد با یکدیگر، مهمترین محمل های کمیک را در اختیار نمایش قرار داده اند، اما بهتر بود که "مالک حدپورسراج" این ویژگی را نیز در قالب ساختار داستانی ای هدفمند قرار می داد.
"ناشناس" تا یک سوم پایانی، به خوبی توانایی جلب و جذب توجه تماشاگرانش را دارد، هر چند متکی به ساختار داستانی نیست. اما از یک سوم پایانی به بعد بیشتر از قبل قالب و قاعده پیدا می کند و محتوا و مفاهیمش نیز به گونه ای آشکارتر خودنمایی می کند. از این به بعد است که نمایش، علاوه بر قدرت سرگرم سازی، اعتبار و ارزش تئاتری هم پیدا می کند و می تواند به نتیجه گیری و پایان بندی مطلوب نزدیک شود.
هر چند که پایان بندی نمایش هم آنچنان که کار خلاقه و متفاوت حدپور انتظار می رود به دست نمی آید و بیشتر یک نتیجه قابل پیش بینی و تکراری است؛ مالک در نمایش از یک سرباز دشمن به سرباز خودی، و در پایان به یک دزد تبدیل می شود.
اما همانگونه ذکر آن آمد "ناشناس" با برنامه و هدف مشخص آغاز شده، به میانه می رسد و تمام می شود. همین هماهنگی و هدفمندی اولیه باعث شده تا ریتم و شکل مناسبی پیدا کند و به بیانی ساده تر بدون آزار دادن تماشاگر، با تکیه بر جذابیت های مطلوب تکمیل گردد.
"ناشناس" در حوزه اجرایی و به ویژه در زمینه طراحی صحنه، مثل خیلی از دیگر نمایشهای جشنواره، دچار شلختگی و کم توجهی های معمول است. و مهمتر از همه اینکه از این همه شلوغی های صحنه استفاده ای هم نمی شود؛ ردیف صندلی ها، میز، لباس ها، لوله و تلویزیون و .... هیچ کارکرد مشخصی جز نشان دادن آوار یک خانه جنگزده ندارند و این در حالی است که کارگردان به سادگی و با بکارگیری ترفندهای مناسب تئاتری، می توانست همه این ابزارها را حذف کرده و به گونه ای دیگر از صحنه اش استفاده کند.
ویژگی مهم دیگر نمایش مالک حدپور سراج که در حوزه اجرا به یک نقطه قوت هم تبدیل شده بازی پرتحرک، دوست داشتنی وجذاب مالک است. بازیگر و کارگردان این نمایش با بیان خوب، لهجه و پرباری حضور در صحنه ، قالب کمیک اثر را تقویت کرده و به خوبی توانسته توجه و تاثیر مورد انتظار نمایش را بر تماشاگران بگذارد.
نگاهی به نمایش "استخوانها صدا می کند تاخ تاخ" ،نوشته: صحرا رمضانیان ،کارگردان: محمدرضا درند و سعید زندی
تا آخر صبر کنید
تئاتر ایثار و محدوده موضوعی دفاع مقدس با وجود تصوری که از محدودیت ها ایجاد می کند، گستره وسیعی از سوژه ها و موضوع های داستانی را شامل می شود که تنها یک خلاقیت ذهنی آزاد می تواند آن را تبدیل به موقعیت و فرصتی دراماتیک کند.
نمایشنامه صحرا رمضانیان بر همین اساس و به واسطه یک خلاقیت موضوعی مورد پرداخت قرار گرفته است. اما ضمن اینکه سوژه و ایده خوب و جذابی دارد و می تواند جنبه های دراماتیکی را به ساختار نمایشی اش اضافه کند. مسیر کاملا درستی را برای روایت انتخاب نکرده است.
داستان درباره جوانی است که شهید شده است، اما به واسطه علاقه مادرش در خانه و اتاقش مانده و حقیقتی از حضور او در این اتاق و روبروی حرم امام رضا(ع) همچنان ماهیتی زنده دارد که تنها باچشم سر دیده نمی شود. تمام جذابیت های داستان نمایشنامه بر اساس پنهان نگه داشتن موضوع شهادت پسر جوان و فاش کردن آن در پایان نماش طراحی شده است.
نمایش و داستان آن مجموعا چند پاساژ را شامل می شود که ورود میهمانان (زائران) به اتاق شهید جوان (که به اجازه گذاشته شده) آنها راکامل می کند. اولین کسی که وارد خلوت حضور حقیقی شهید می شود مرد نابینایی است که ادعا می کند از دست دادن چشم سر به او توانایی دیدن چیزهایی را داده که در واقعیت به چشم نمی آیند، دومین فرد دوستی است که شهید را می بیند و براساس منطق داستانی باید خود او هم شهید شده باشد اما در شناسنامه حضورش به نظر می رسد که زنده است و عینیت حضور دارد و بالاخره مادر و دختری که شهید جوان را نمی بیند و شهادت او را برای تماشاگر فاش می کنند.
همانطور که ذکر شد ایده داستان، ایده جذاب و خوبی است، اما آنچه که می تواند از ایده یک داستان جذاب تر و بهتر باشد مسلما نوع پرداخت آن در ساختار نمایشنامه و بستر دراماتیک متن است.
صحرا رمضانیان، جذابیت حقیقت حضور قهرمان شهید داستانش را نقطه اصلی و تکیه گاه درام قرار داده است. بر اساس این ایده نمایشی می بایست تماشاگر را فریب داد، به این معنا که طوری به روایت داستان پرداخت که تماشاگر احساس کند مرد جوان زنده است و در پایان با پی بردن به حضور حقیقی- و نه واقعی- او غافلگیر شود و لذت ببرد. رمضانیان برای رسیدن به این لذت پایانی، راز نمایش نامه اش را در انتهای نمایش فاش می کند. ولی اشتباه بزرگ او اینجاست که همه بخشهای دیگر داستان را فدای همین نقطه پایانی کرده است.
درحوزه اجرا نیز محمدرضا درند و سعید زندی در فضای وسیع صحنه سعی در به نمایش در آوردن همه وقایع داستان داشته اند اما، سبک و شیوه مشخص و هماهنگی را برای مولفه های اجرایش در پیش نگرفته اند.
نمایش از سویی واقعگرا و با رعایت همه جزئیات رئالیستی اجرا شده و از سوی دیگر، مدام از این شیوه خارج می شود و در جایی ذهنیت را به نمایش می گذارد و از دیگر سو هیچ تمهیدی برای تبدیل شدن از واقعیت به حقیقت نیز در نظر گرفته است. به هر حال ساختار اجرا می بایست تحت هر شرایطی متکی بر یکسری قواعد و اصول سبک و شیوه باشد تا منسجم و منطقی جلوه کند!
اما نمایشی که واقعیت را با همه جزئیات آن به اجرا گذاشته است، حتی شیرآب قرار داده شده در صحنه آب می آید، بلافاصله و بدون هیچ پس زمینه ای از جنبه های واقعی فاصله می گیرد و وارد حوزه ای دیگر می شود که کاملا در تضاد با فضا و سبک واقعی پیشین قرار می گیرد.
درند و زندی در آرایش صحنه و طراحی دکور نمایش شان نیز کمتر متوجه کارکردها و تناسب نمایشی بوده اند. شش، هفت تلویزیون جدید و قدیمی قرار گرفته در یک طرف صحنه هیچ کارکرد نمایشی ندارند و تنها برای دیدن مسابقه فوتبال آرسنال و منچستر و تصاویر ابتدای مادر شهید در مقدمه از آنها استفاده شده است، که این استفاده هیچ کارکرد و تناسبی با موضوع و ساختار نمایش ندارد. تنها نمایش ماهی ها- ماهی تمثیل اصلی نمایش است- در صحنه پایانی توسط یکی از تلویزیونها می تواند در راستای اهداف نمایش مورد ارزیابی قرار گیرد که آن هم باوجود آکواریوم و ماهی در بخش دیگر دکور اصلا ضروری و لازم به نظر نمی رسد.
مهمترین کاستی و اشکال "نمایش استخوانها صدا می کند تاخ تاخ" بی نظمی و بی دقتی در رعایت قواعد و بی اعتنا بودن به اصول است و همین بی توجهی خودش را در همه بخشهای نمایش از بازیگری تا دکور نشان می دهد. و تازه اگر نبود صحنه حضور مرد نابینا- که نمی دانیم چرا آمده و کجا رفت! – و طنز لطیف مربوط به حضور او ، مسلما نمایش خسته کننده و کسالت آور به پایان می رسید.
نگاهی به نمایش "روی خط سیاه" ، نوشته: خسرو امیری،کارگردان: رضا نورانی
متکی بر ایده نمایشی
تئاتر جنگ و موضوعیت ایثارگری و شهادت در سالهای اخیر از حوزه و منظر جذابیت موضوع و ایده نمایشی دچار آسیب های فراوانی بوده است. بسیاری از سوژه هایی که در آثار نمایشی ایثار و جنگ دستمایه پرداخت داستان و تولید نمایش قرار گرفته اند، موضوعات تکراری و کمتر جذاب داشته اند.
همین ویژگی کلیت تئاتر ایثار و جنگ را دچار تکرار ساخته و از میزان رغبت تماشاگران یا بخشی از تماشاگران به تماشای این دست آثار کاسته است. اما در میان همه آثار مربوط به این حوزه آن دسته از نمایش هایی که سوژه های بکر و خلاقه و موضوعات تازه وجذاب داشته اند نیز همواره مورد توجه قرار گرفته و توانسته اند مخاطبان تئاتر را با داستان و موضوع جذاب شان درگیر کنند.
نمایش "روی خط سیاه" که از شهر اهواز میهمان جشنواره تئاتر ایثار بود، بخشی از این جذابیت را در نقطه آغاز داستان و بخش دیگر آن را در ایده اجرایی اش دارد. ایده اجرایی که بلافاصله همزمان با شروع نمایش خودنمایی می کند و خوب هم به چشم می آید، اما رفته رفته ارزش و اعتبار خود را از دست می دهد و کیفیت آن ارزش جذابیت و همچنین کارکردهای دراماتیک اش را از دست می دهد.
نمایش با پیچ و تاب خوردن بازیگر مرد در تونل سرخ رنگ و طناب های آویخته از هر سوی آن آغاز می شود و بعد از آن قهرمان داستان دچار یک شوک عصبی می شود و می فهمیم که ترکشی در سر او وجود دارد. در ادامه داستان نمایش مواجهه در ترکش در رگ مخچه مرد و تلاش مرد برای زندگی کردن روایت می شود و بالاخره او می میرد.
نخستین نقطه ضعف داستان نمایش رضا نورانی در داستان نمایش اش است چه طرح و ساختار دراماتیکی در این داستان وجود دارد؟ ترکش زن می خواهد مرد را از پا در بیاورد و مرد جانباز با وجود این به زندگی اش ادامه می دهد تا اینکه واقعا از پا در می آید.
تازه اگر تقابل ترکش زن و ترکش مرد در تونل سرخ (رگ) را هم به عنوان یک بستر روایی دراماتیک مورد فرض قرار دهیم نمی توانیم آن را دارای وجوه تقابل و کنش مطلوب دراماتیک بدانیم. ترکش مرد چرا می خواهد جلو حرکت ترکش زن را بگیرد؟ چرا نمی تواند اینکار را انجام بدهد؟
قرار دادن رگ مخچه مردی که در مقابل تماشاگر از وجودترکش های سرش رنج می برد و همچنین نشان دادن ترکش ها در آن تونل سرخ رنگ تمهید خوبی است که به جذابیت های اجرایی اثر دامن زده است. طراحی خوب صحنه در پس زمینه حضور قهرمان و زندگی او و چینش دکور و نورپردازی آن بخش از صحنه نیز واجد ویژگی های مثبتی است که می توان آنها را از قوت های نمایش رضا نورانی دانست.
اما نکته دیگر آنکه کارگردان می بایست شگردی را به کار بگیرد که این جذابیت اجرایی در حوزه دیداری نمایش را تا پایان کار با همان کیفیت آغازین و حتی بهتر از آن حفظ کند. در نمایش رضا نورانی زیبایی به اجرا گذاشتن مبارزه میان ترکش ها در رگ مخچه مرتضی – که تکیه گاه و نقطه اتکا اجرا و متن است- خیلی زود فاش می شود و ارزش و اعتبار دراماتیک اش را از دست می دهد.
از این به بعد تمام اتفاقات نمایش تمایل ترکش زن به عبور و شدت یافتن جراحت حاصل از اصابت ترکش در بدن مرتضی را نشان می دهد و به همین کیفیت آن اکتفا می شود.
به علاوه اینکه داستان هیچ تعلیق و ترکیب دراماتیک دیگری در حوزه دیگر- رابطه مرتضی و همسرش و جراحت مرتضی- نیز ندارد. پس آنچه باقی می ماند برای اختصاص یافتن به کیفیت دراماتیک برای نمایش مطلوب کافی نیست.
نمایش رضا نورانی با وجود این، همچنان به واسطه ایده اجرایی آن مورد توجه می گیرد و تصویری که در پس زمینه حضور واقعی قهرمانانش ارائه می کند، در ذهن مخاطب ثبت می شود.
حضور بازیگران در صحنه نیز مجموعاً، در تناسب با دیگر عناصر اجرا ارزیابی می شود و می تواند مطلوب و مناسب باشد، هر چند که الهه زیوردار و امین بهپوری از حدود معلولی بازی فراتر نمی روند و حضوری متعادل و نسبتا خوب، در صحنه دارند.