 |
|
|
مدیر سایت : |
 |
|
|
پشتیبانی فنی : |
 |
|
|
|
|
نگاهی به نمایش "خنکای ختم خاطره"،نوشته : حمیدرضا آذرنگ،کارگردان: نیما دهقان
وقتی یک شهید برمی گردد
چهارشنبه 15 مهر 1388 - 12:13 |
|
|
|
|
|
مهدی نصیری:یکی از مهمترین ویژگی های که تئاتر دفاع مقدس را در دو دهه حیات آن با آسیب ها و مشکلات بسیار مواجه ساخته و به ویژه واکنش مخاطب را به گونه ای منفی تحت تاثیر قرار داده نگاه از بالا (آسمان) به پایین (زمین) است. این همان زاویه دیدی است که حکایت جنگ و جبهه را با دیدی فرشته وار و مقدس از جنبه های حقیقی و واقعی آن دور کرده و به ورطه اغراق و تکراری تحمل ناپذیر کشانده است.
اما نیما دهقان، که سابقه ارتباط آثارش با موضوع جنگ و دفاع مقدس از "دو متر، در دو متر جنگ" آغاز می شود و به "مادر مانده" و حالا "خنکای ختم خاطره" رسیده است، دقیقا با رویکردی متفاوت در آثارش به مضمون شهادت و دفاع نزدیک شده است. در واقع نگاه دهقان به موضوع به مراتب واقعی تر، منطقی تر و ملموس تر از آن چیزی است که امروز تئاتر دفاع مقدس را با چالش های محتوایی و مضمونی مواجه ساخته است. دهقان در فرآیندی منطقی انسان را ابتدا در روی زمین تصویر می کند و با پرداخت به مضمون از پایین به بالا می رسد. این همان رویکردی است که حتی در آثار دیگر او مثل "کادانس" هم به یک شاخصه مهم تبدیل شده و اصلا زمینه های شکل گیری سبک، فرم و محتوای آثارش را نیز فراهم می کند.
علاوه بر این آنچه تا کنون باعث استقبال گروههای مختلف مخاطبان و به ویژه جوانان از نمایش های نیما دهقان شده، نیز همین رویکرد است، رویکردی که در روح خود رگه هایی از معنویت ماورائی را دارد، اما این معنویت بر اساس ماورای ناملموس آسمانی که بر اساس شناخت جهان بی انتهای وجود انسان تعریف می شود.
"خنکای ختم خاطره" بر این اساس نمایش متفاوت و تامل برانگیزی در حوزه تئاتر جنگ است، اجازه بدهید برای شروع بحث در مورد مضمون نمایش ضمن اشاره به مضامین رایج اجتماعی موجود در سومین دوره آثار دفاع مقدس، به زمینه های ژرف ساختی اثر نیز نگاهی بیندازیم؛ مردی به جبهه رفته و شهید شده است. بگذارید چند لحظه به دلایل و اهداف این مرد فکر کنیم و در ذهنمان تصور کنیم که این مرد به چه دلایل و به خاطر چه چیز و چه کسانی جنگیده دفاع کرده و به شهادت رسیده است. حالا تصور کنیم که این مرد به خانه و جامعه اش برگشته تا نتیجه عمل اش را در همین خانه و اجتماع ببیند....
در نمایش نیما دهقان ، یوسف شهیدی است که بعد از بیست و پنج سال این فرصت را پیدا می کند که مادامی که سخنی به زبان نیاورد، زنده شود و به زمین برگردد. سه مرد مامور می شوند که خانواده واقعی این شهید را پیدا کنند و یوسف با آنها همراه می شود اما تلخی و خشونت و غم آدمهای امروز را تاب نمی آورد و با به زبان آوردن کلمه "افسوس" حکم حضورش بر روی زمین باطل می شود. حالا یوسف جامعه اش را ترک می کند و با افسوس می گوید که می خواسته لبخند را روی لبها ببیند، اما....
یوسف: من اومده بودم لبخند تو نو ببینم یه تک پا....
این روایت همه آن چیزی است که ساختار متن "خنکای ختم خاطره" بر پایه آن طراحی شده است. اما چه تفکر و دیدگاهی باید جزئیات این داستان را تشکیل بدهد. موضوع این است: "یک شهید، سالها بعد از شهادت به جامعه اش باز می گردد و تلخی و غم جامعه او را شگفت زده می کند." شاید هم در دلش بگوید: "اصلا فکر نمی کردم اینطوری بشه!"
بعد از این داستان نگاه نقادانه اش به جامعه را با چند موقعیت که بیشتر با هم شباهت دارند تا تفاوت، در قالب شش اپیزود مطرح می کند. در همه این اپیزودها به جز یکی از آنها سه مرد از طرف بنیاد شهید وارد پنج خانواده که فرزند مفقودالاثری بنام یوسف دارند می شوند به امید آنکه خانواده او را پیدا کنند.
نخستین اشکال کار دهقان در چینش موقعیت های داستانی و اپیزودهای نمایش اش است. اپیزود اول که می بایست نقطه آغازین ارتباط مخاطب با داستان و یکی از قوی ترین موقعیت ها باشد، آنچنان که انتظار می رود تاثیر گذار نیست و تازه بازی عجیب و غریب بنفشه نجاتی هم از ارزش های آن در زمینه تاثیرگذاری دراماتیک می کاهد. دهقان این اپیزود را با میزانسن و طراحی بصری زیبایی آغاز می کند، نور ، دکور و میزانسن در نگاه اول صحنه زیبایی از موقعیت مواجهه مامور بنیاد و دختر را، پشت آیفون تصویر می کنند. اما این تصاویر که با منطق زمینی آسمانی نمایش توجیه پذیر هم هست، بلافاصله با بازی عجیب نجاتی که انگار مقدمه ای برای ورود به سبک به نظر می رسد مخدوش می شود و تا پایان نمایش تنها همین نوع بازی است که در کمال تعجب یکه و تنها باقی می ماند و حتی هماهنگی و اشتراکی با سایر حوزه های اجرا و بازیگری در سایر بخشها پیدا نمی کند. بنفشه نجاتی حتی پیش از اپیزود اول و در سر فصل نمایش هم آنجا که باحرکات عروسکی قصد دامن زدن به فضای ورا زمینی و غیر واقعی را دارد نیز اشتباه کرده است. منطق اجرایی در این نمایش اگر چه حکم می کند که لحن و فضا را از واقعیت و جزئیات واقعی منسوب به آن جدا سازد، اما به هیچ وجه نباید وارد فانتزی و گونه های مکانیکی مشتق از آن بشود. شاید به بیانی ساده بتوان رویا و خیال را در آمیزش با واقعیت به عنوان عصاره ای برای هدایت لحن روایت اجرایی در نمایش پیشنهاد کرد. این همان لحنی است که در بیشتر صحنه های نمایش هم غالب بر فضا است.
اپیزود دوم، اگر چه به واسطه متفاوت بودن موقعیت آن می توانست به یکی از تاثیرگذارترین بخشهای نمایش تبدیل شود، اما به واسطه نزدیک بودن آن به ابتدای نمایش هدر رفته است. این اپیزود با بازی خوب علی سرابی که همواره تعلیق دریافت در تردید و تشخیص میان ویژگی های تیپ و شخصیت پررنگ تر می شود، به راحتی می توانست به یک نقطه اتکای دراماتیک برای فرار از تکرار تبدیل شود که در ادامه در مورد آن خواهم گفت: اما نیما دهقان با قرار دادن آن در ابتدای نمایش آن را به سرعت برای مخاطبش فاش می کند و با قرار دادن دو مضمون مشابه در پیش و پس از آن حتی، پنج اپیزود شبیه به هم نمایش اش را هم لو می دهد.
ای کاش این اپیزود با کمی تغییر و حذف سروصداها و کمدی اغراق شده اش (که لهجه آن را تشدید می کند) در جایی بهتر قرار داده می شد و به کمک کلیت روایت اجرایی می آمد. در این صورت حتی می توانست کارکردهایی فراتر از آنچه که حالا دارد را نیز با خود به همراه داشته باشد.
اپیزود سوم، یکی از موقعیت های خوب نمایش را به اجرا می گذارد، سنگینی و حزن حسی موجود در این موقعیت در ترکیب با تلخی طنزی که کمتر توی ذوق می زند به نظر بیشتر در جهت منطق موضوعی و فضای مورد انتظار نمایش می آید.
بازی خوب الهام کرد ا و علی سرابی و واکنش های خوب مسعود میرطاهری در مقام یک مخاطب – بازیگر تاثیر حسی خلاء حضور یوسف در خانه پیرمرد کرد را چندین برابر کرده است و زبان غافلگیر کننده متن در چند بخش از این اپیزود با بازی تقسیم شده در نگاه، سکوت و کلام کردا و سرابی هم آن را به یک موقعیت دراماتیک تاثیر برانگیز و قوی تبدیل کرده است.
اما چهارمین اپیزود نمایش "خنکای ختم خاطره" برعکس اپیزود قبل بزرگترین لطمه اش را از بازی حمیدرضا آذرنگ می خورد. بدون شک نمایشنامه در هیچکدام از بخشهایی قدرت و ظرافت دراماتیک و اوج و فرودهای حسی مانند این اپیزود را ندارد. در واقع اگر بازی ضعیف و خشک آذرنگ، این موقعیت را هدر نمی داد، چهارمین بخش می توانست نقطه طلایی روایت در اجرای دهقان باشد. کما اینکه با وجود حضور ناموفق آذرنگ در مقام بازیگر این اپیزود همچنان تاثیرگذار است، بیشترین نقاط اوج حسی را در مواجهه با ارتباط مخاطب به خود اختصاص می دهد.
نخستین کاستی بهترین فصل نمایشنامه در حوزه اجرا را باید در مشهورترین ابزارها اجرا یعنی بازیگری مورد جستجو قرار داد و در بازی آذرنگ اولین چیزی که توی ذوق می زند لهجه بد و بیان مخدوش شده آذرنگ در ترکیب با این لهجه است که گهگاه به گویش فارسی ارمنی زبانان شباهت پیدا می کند و به ویژه در پایان هر جمله شبیه به لهجه مازندرانی می شود!
دیگر اینکه شخصیت پدر ارمنی و بیست و پنج سال انتظار او، حساسیت و دل آزردگی اش به واسطه بی مهری های که به ارمنی بودن او بر می گردد، تنهایی اش و ... همه و همه در کنار آنچه قصد دارد در محکوم کردن قضاوت و رفتار مامور انجام بدهد، سرشار از اوج و فرودهای دراماتیک است که هر بازیگر هوشمندی را برای هر چه بهتر و به اجرا گذاشتن آنها وسوسه می کند. اما آذرنگ بدون توجه به همه آنچه که می توانست از موقعیت جذاب مواجهه این مرد با مامور در بازی اش به نمایش بگذارد و بهترین اپیزود نمایش را با بسازد، با لهجه نامناسب، حرکتهای کند و تکراری و بی دقتی در نشستن و برخاستن و بدتر از همه با تندی و خشونت یک دست بازی اش تمام احساس و تعلیق دراماتیک نقش را در حد همان ارزش های متن تنزل می بخشد.
به همین دلیل هم پدر احساساتی و دل شکسته وارطان بعد از بیست و پنج سال انتظار وقتی که مامور بنیاد شهید را در خانه اش می بیند با یک تن صدا و با یک لحن کاملا تکراری و یکسان تنها خشونتی مداوم را در مورد این موقعیت داستانی خوب به نمایش می گذارد.
بعد از این اپیزود همه آنچه که نمایش قصد بیان آن را دارد تعریف شده و هر چه پس از این اتفاق می افتد بر اساس زمان نمایش تکرار و تکرار است، بنابراین به راحتی می توان پیش بینی کرد که اپیزود بعدی چگونه موقعیتی را خواهد ساخت. هر اپیزود از نمایش بیانگر تلخی و غمی است که مفقود شدن یک یوسف در خانواده ای دیگر باعث آن شده است و به همین دلیل اپیزود پنجم هر چه که باشد، تماشاگر را خسته می کند. پس بعید نیست که مخاطب "خنکای ختم خاطره" اینجا با یک افت شدید از نظر تاثیر دراماتیک همراه شود. مخاطب حتی دیگر داستان را نمی بیند و وقایع آن را دنبال نمی کند. بازی سرد و ساکن هنگامه قاضیانی در این اپیزود باز هم به ضعفهای دیگر آن دامن می زند و پنجمین موقعیت داستانی نمایش را به موقعیتی تکراری ، خنثی و خسته کننده تبدیل می کند.
اینجاست که تغییر ترتیب چینش اپیزودها و قرار گرفتن اپیزود دوم به جای موقعیت داستانی پنجم و تکیه بر تفاوت موقعیت و طنز پنهان در لایه های زیرین موقعیت داستانی خانواده ای که برای نجات جان دخترشان به یک شهید نیاز دارند، با بازی خوب علی سرابی و جنبش و تحرک موجود در شخصیتی که او می توانست بسازد، شاید به کمک ریتم و جریان روایت می آمد.
تا به اینجای کار اپیزود سوم به لحاظ موقعیت داستانی، ریتم و شکل اجرا و نوع بازی بازیگران از همه بخشهای دیگر دارای انسجام ، تناسب و یکدستی بیشتری است، حالا می توان آخرین اپیزود را به واسطه کوتاه بودن و تکمیل شدن پیچیدگی و مارپیچ های دکور و همچنین مجموع آمدن هه دردها و رنج ها در غالب یک شخصیت کامل که عصاره ای از همه خانواده های غمگین و منتظر است یک اپیزود کامل کننده و خوب دیگر دانست.
تا به حال هر بخش از نمایش تکرار بخش دیگر بود و تنها چیزی که در اجرا با تغییر همراه بود و گذشت زمان بر پیچیدگی های آن می افزود، صحنه نمایش بود. حالا در اپیزود پایانی این صحنه در گوشه ای از آن با پیرمردی منتظر تناسب پیدا می کند که تمام زندگی اش شمارش روزهای هفته و انتظار برای رسیدن یوسف است.
طراحی صحنه خوب منوچهر شجاع بهترین فصل ختامی است که در پایان بندی نمایش نیما دهقان می توان به آن اشاره کرد. پایان بندی ای که با کلام پایانی یوسف و افسوس او در مورد تلخی و سردرگمی موجود در جامعه تکمیل می شود وهمه کاستی ها و ضعف های پیشین را از خاطر مخاطب پاک می کند.
نیما دهقان، در "خنکای ختم خاطره" اگر چه با دشواری های مواجه بوده است. اگر چه به وضوح می توان شتابزدگی و تحمیل سختی های شرایط کار را در اجرای نمایش اش مشاهده کرد و اگر چه ضعف هایی در جدید نمایش اش دارد، اما تجربه موفقی را در حوزه تئاتر دفاع مقدس به ثبت رسانده که مهمترین شاخصه آن سبک خاص خود او در کارگردانی است.
دهقان یکی از کارگردانهای خوب و جوان تئاتر ماست و بهترین شاهد این ادعا را می توان استقبال خوب تماشاگران و به ویژه جوانان از آثارش دانست، این کارگردان جوان بیش از هر چیز موفقیت هایش را مدیون نگاه پخته و مشخص اش به مضامین آثارش است، چیزی که امروز به ویژه در میان هنرمندان جوان تئاتر کمتر مشاهده می شود.
"خنکای ختم خاطره" را با تکرار موقعیت ها و برخی کاستی ها در زمینه بازی به عنوان مهمترین ضعف، و نگاه و رویکرد متفاوت مطلوب کارگردان و طراحی صحنه به عنوان مهمترین قوت، می توان در کارنامه نیما دهقان و انجمن تئاتر دفاع مقدس، به عنوان یک نمایش خوب و قابل دفاع ثبت کرد.
|
|
< نقد
بعدی
نقد
قبلی > |
|
|
|