 |
|
|
مدیر سایت : |
 |
|
|
پشتیبانی فنی : |
 |
|
|
|
|
نگاهی به نمایشنامه " من زراره عذرا طاها هستم "،نوشته " میلاد اکبر نژاد"
جنگ شعر نیست !
چهارشنبه 21 مرداد 1388 - 14:15 |
|
|
|
|
|
مهدی نصیری:میلاد اکبرنژاد از نمایشنامه نویسان خوش فکر جوانی است که با چند اثر موفق و جذاب در حوزه تئاتر دفاع مقدس توانست توجه هنرمندان و منتقدان زیادی را در حوزه تئاتر دفاع مقدس در یک دهه اخیر به آثارش جلب کند .تازه گی و طراوت موضوعات و نوع پرداخت این موضوعات در بستر رویداد های جذاب نمایشی از مهمترین ویژگی های نمایشنامه های اکبر نژاد است که به ویژه بسیاری از کارگردانان جوان تئاتر را نسبت به اجرای آنها ترغیب نموده است . هر چند که این رویکردها را هم نمی توان به همه نمایشنامه های او نسبت داد اما دست کم در حوزه تئاتر دفاع مقدس چند نمایشنامه خوب و موفق را می توان با نام او به ثبت رساند .
" من زراره عذرا طاها هستم " یکی از نخستین تجربه های اکبر نژاد در زمینه نویسندگی است و به راحتی می توان رویکردهای تجربه گرایانه و ضعف های مشهودی را در آن مشاهده کرد که این ضعف ها مشخصا در آثار بعدی نویسنده دیده نمی شوند . اکبر نژاد در این نمایشنامه بیشتر تحت تاثیر جریان نمایشنامه نویسی دوره سوم و دهه سوم تئاتر دفاع مقدس است و این در حالی است که به طور مشخص مولفه های تئاتر دفاع مقدس دهه های پیشین را هم در خود به همراه دارد .
اما با این وجود نمایشنامه سعی دارد تا بستر های تازه ای از داستان جنگ را مورد توجه قرار دهد . به همین دلیل یر خلاف بسیاری از نمایشنامه های این دوران فضای داستان در آنسوی مرزهای ایران و در یک سنگر عراقی انتخاب شده است . دراین سنگر دو سرباز عراقی با علایق و نسبتهای دوستی بسیار نزدیک و در آستانه حضور بازرس ها در معرض یک بحران ارتباط و عمل قرار دارند .
اکبر نژاد در ادامه گرایش های دوران تالیف این نمایشنامه مشخصا رگه های پر رنگی از شاعرانگی را در داستان مورد پرداخت قرار داده و این گرایش او آنقدر پر رنگ و جدی است که کمتر توانسته از بند آسیب های آن رهایی پیدا کند و بتواند شعر نمایشی اش را در گستره ساختار و ژرف ساخت نمایشنامه به جریان در آورد . هر چند رویکردهای بالقوه شاعرانه را در شخصیت پردازی ، ساختار و فرم و همچنین محتوای اثرنیز می توان مشاهده کرد . در واقع اکبر نژاد تا اندازه زیادی سعی کرده تا این شاعرانگی را به عنوان یک اصل مهم در سبک و سیاق پرداخت نمایشنامه اش مورد توجه و اهمیت قرار دهد. اما از آنجا که این رویکرد راه به جایی نبرده ، به صورت ضعفی جدی در بستر آسیب های متن خودش را به رخ داستان نمایشنامه می کشد .
شاعرانگی نخستین چیزی است که از همان آغاز نمایشنامه می توان آن را مورد بررسی قرار داد . اصلا کلام ، گفتار و عمل نمایشی با شعر آغاز می شود . و ناگفته پیداست که این روند به لحاظ جذابیت نمی تواند با حفظ استمرار اهمیت خود را در اثر حفظ کند . شاید به همین دلیل است که اکبرنژاد سعی دارد تا در ادامه رویدادها و گفتار واقعی تری را به بهانه حضور شخصیت دوم نمایشنامه وارد کند .و البته به نظر نمی رسد که در این زمینه هم موفق بوده باشد :
یاسر : آفتابه رو می زارم دم در .
زراره : یعنی اون قدر آب برای شستن این همه کثافت کافیه ؟
داستان با بی اطلاعی ، بی خبری و ارائه ضعیف و کند اطلاعات ادامه پیدا می کند و تا مدتی تنها به ارائه موقعیت می پردازد و اگر چه می توان این ویژگی را در راستای ارائه جز به جز اطلاعات و ایجاد کشش و جذابیت در فرایند ارتباط با مخاطب تعبیر کرد اما نویسنده در این زمینه هم چندان موفق نبوده است . اما همین که داستان به نخستین اتفاع یا اولین رویداد سوال برانگیز می رسد این جذابیت ها خودشان را در بستر چرداخت دراماتیک نشان می دهند :
یاسر:برای خالی نبودن عریضه است؛وگرنه این طرفا که خبری نیست
زراره : شاید قراره خبری بشه !
اکبر نژاد از اینجا به بعد با پرداختن به چند انگیزه ضعیف از تغییر داستان اش را تا اندازه ای وارد حوزه های جذابیت دراماتیک می کند ، اما به طور کامل قادر به اتمام کارش نیست و تنها همان ترفند ها ی آغازین را چندین و چند بار تکرار می کند . بنابراین به جای اینکه اتفاقی در داستان رخ دهد همان اصرار به تعریف رویداد بارها و بارها تکرار می شود و مسلما پس از هر بار تکرار از اهمیت رویداد و جذابیت آن کاسته می شود . اما در همین محدوده نیز صحبت های زراره در مورد رفتن و همچنین ماجرای عشق او به مریم ( خواهر یاسر ) مهمترین گستره های تعلیق و کشمکش های داستان هستند . اما چرا این محدوده ها در حد مطلوب کارکرد دراماتیک پیدا نمی کنند ؟ دلیل این مسئله شاید اینست که این موضوعات به جای مطرح شدن در حوزه رویکرد های بیرونی و ساختار دراماتیک بیشتر به حوزه های شعاری و شاعرانگی نزدیک می شوند . عشق به مریم بدون دلیل و منطق روشن بهانه ای می ششود برای گذر از دنیا به معنا و بدون اینکه این حرکت از عالم مادی به عالم معنا می رسیم . البته چنین حرکتی را به هر حال می توان در یک نمایشنامه موفق هم مورد تصور قرار داد ، اما در نمایشنامه میلاد اکبر نژاد چنین رویکردی هیچگاه به صورت منطقی توجیه نمی شود و مورد پرداخت قرار نمی گیرد . بلکه بیشتر در غالب شیفتگی شاعرانه محدود می ماند. زراره در این مورد بیشتر سعی دارد تا بحث را با تطویل و اطناب به درازا بکشد تا هم از باور پذیر سازی اثر طفره رفته باشد و هم اینکه ، به هر حال بخشی از نمایشنامه اش را ادامه دهد .این رویکرد مخاطب و خواننده نمایشنامه را خسته می کند و از دنبال کردن رویدادهای مورد انتظار دراماتیک نا امید می سازد . در واقع این بحث را می توان اینگونه ادامه داد که اکبرنژاد در نمایشنامه اش به جای پرداختن به داستان و وسعت بخشیدن به ساختار و محتوای رویدادها به زیاده گویی های بیهوده شاعرانه دست زده است :
زراره : ببین ! ما بارها و بارها راجع به بهونه ها با هم حرف زدیم ، درسته ؟ خب الان تنها اتفاقی که افتاده ، اینه که یه بهونه موندن تبدیل شده به یه بهونه برای رفتن !
یاسر : پس خود اون ... به اصطلاح بهتنه ها چی ؟ کجاست حالا ؟
زراره تنها از رفتن و عاشق شدن صحبت می کند و در مقابل هر دلیلی این عشق و تمایل به خروج از وضعیت موجود را تکرار می کند و کمتر می تواند با اشعاری که از درویش ، جواد جمیل و ... می خواند به سولات شخصیت مقابل اش جوابی قانع کننده بدهد . زراره در مقابل همه سولات - تا اندازه ای - منطقی یاسر فقط شعر می خواند و نمی تواند دلیلی برای تصمیم شاعرانه اش بیاورد که برای مخاطب قابل قبول باشد :
یاسر : اگه بری می کشنت دیوونه ... تیکه پاره ات می کنن .
زراره : مگه اینجا دارم چیکار می کنن؟ ... تازه هم یادت رفته رفیق ! من آخرین بازمانده قبیله بنی عذره ام ... ای زخمی ، که رنگهای بشارت را با خود داری ! ای که از پشت گنبدهای مقدس می آیی ! ای زخم خوشی که مدالی شدی و بر سینه مریم مقدس می رقصی ! ای که می آیی! شمشیرهای علوی را بکش و مرگ را به مبارزه بخوان ! چوپان زیتون در روبروی مارهای دیوانه و آیین عشق را داشته باش !
ای کاش میلاد اکبرنژاد برای پرداختن به موضوع متفاوت داستان نمایشنامه اش بیش از این در باورپذیری و منطق داستان دقت می کرد و دست کم برخی مولفه های دراماتیک را در کنار همه شاعرانگی افراطی اثرش قرار می داد . به عنوان مثال گذشته زراره و ماجرای گذشته او و اسامه می توند به محور این داستان پدازی تبدیل شود . ضمن اینکه بار دیگر باید تاکید کرد که همین ماجرا هم در نمایشنامه اکبرنژاد به سایه ای از شعر نمایشی تبدیل شده است و کمتر ارزش و اعتبر نمایشی پیدا می کند :
زراره : توی قبیله ما ، مردها وقتی عاشق می شن ، می میرن .
یاسر : عاشق چی ؟
میلاد اکبر نژاد ظرفیت های زیادی را که به صورت بالقوه در " من زراره ... " وجود دارد نادیده گرفته و در واقع در حاشیه رویکرد مقدس محتوایش قرار داده است . به همین دلیل در پاخ به دلیل رفتن ، انگیزه ها و مشاهدات زراره ، عشق به مریم ، دوستی با یاسر ، واکنش به آمدن بازرس ها و .....تنها چیزی که در نمایشنامه وجود دارد جملات شاعرانه و شعارگونه است که به کرات تکرار می شود . وبلاخره اینکه زراره – قهرمان داستان بعد از همه اشعاری که نمی دانیم براساس چه ضرورتی آنها را بیان می کند ؛ درست هم زمان با رسیدن بازرس ها تصمیم به رفتن می گیرد و در لحظه فرار با شلیک آنها کشته می شود .
" من زراره ..." به جز ایده اولیه که درباره ارتباط سرباز عراقی و سرنوشت خانواده اش در این سو وآن سوی مرز ایران و عراق است ، چیز مهم دیگری ندارد . از این مهمتراینکه شاعرانگی و کلام مکرر شاعرانه در نمایشنامه اکبرنژاد رفته رفته به یک آسیب جدی تبدیل می شود و تمام مولفه های دیگر را هم تحت تاثیر قرار می دهد .
زراره : برای رفتن به هیچ نیازه ، هیچ ! شما همه چیزید و من لازمه همه چیز رو از دست بدم تا بتونم برم .
|
|
< نقد
بعدی
نقد
قبلی > |
|
|
|